جایزه
شخصیتها:
پردهی نخست:
آلبرت: مردی 57 ساله، نمایشنامهنویس و شاعر و همسر سابق آنا
آنا: زنی 43 ساله، نویسنده و کارمند دفتر بازبینی نمایشنامه
سه نگهبان اسلحه به دست شرکت
پردهی دوم:
آنا
هانری: بازجوی دستگاه تفتیش عقاید و همسر آنا
پردهی سوم:
هانری
آلبرت
پردهی چهارم:
آنا
هانری
صحنه: رویدادهای این نمایشنامه در شهر سنپترزبورگ در روسیهی زمان حاکمیت استالین و پسا استالین رخ دادهاند.

پردهی نخست
صحنه: دفتر بازبینی نمایشنامه
(آلبرت اصلاً نمیداند وارد اتاقی میشود که مسئول بازبینی نمایشنامهها، همان آنا است که هجده سال با او زندگی کرده است. وقتی وارد اتاق میشود، جا میخورد، میخواهد برگردد؛ اما آنا میگوید:)
آنا: آقای آلبرت کاری داشتین، نکنه اشتباه اومدید؟
آلبرت: سلام آنا. من چند تا نمایشنامه دارم که میخوام اونا رو روی صحنه ببرم. به من گفتن باید به این اتاق مراجعه کنم.
آنا: بذارشون روی میز، در اسرع وقت بهشون …
آلبرت: ولی دیگه پشیمون شدم که …
آنا: چرا پشیمون شدید؟
آلبرت: راستش نمیدونم. شما صلاحيت این کار رو دارید، اما …
آنا: اما چی؟
آلبرت: اصلاً چه فرقی داره که من نمایشنامهام رو به اجرا ببرم یا نبرم؟ من هر روز یه نمایشنامه مینویسم که نوشته باشم، بعد هم اونا رو دور میاندازم و…
آنا: عجب! متاسفم؛ ولی حیف نیست؟ شما چند ساله که در انزوا به سر میبرید و کاری نمیکنید؟
آلبرت: راستش اصلاً دوست ندارم کلاهمون تو هم بره. من نگاه شما رو دوست ندارم، خودتون رو هم…
آنا: [لبخند میزند] چرا آخه؟ من که همیشه شما رو دوست داشتم. من شاگرد شما بودم. این یه رسم اداریه و من باید نمایشنامههای شما رو بخونم …
آلبرت: میدونم. شما یه سوررئالیست ابله هستی!
آنا: شما هم یکی از سرچشمههای رئالیسم جادویی هستین. بههرحال، عصا شناسنامهی پیریه. [آلبرت به عصایش نگاه میکند] استاد عزیز! سوررئالیست سهم عمدهای در شکلگیری حساسیت مدرن ما داره.
آلبرت: بله بله بله! [تکیهکلامش را مرتباً تکرار میکند] بله … شما هم استعداد عجیبی در خشمگینکردن سالخوردگان جا سنگین دارید. به ساموئل لقب «فضل فروش فرتوت» دادید. الان یادم اومد، به او گفتی که من یه خودستایی هستم که از چشم مردم افتادم. اما شما نمایشنامههای اگزیستانسیالیستها رو رد میکنید، چون میدونید که جامعه با اصالت انسان ارتباط بیشتری داره و شما رو تهدید میکنه.
آنا: دارم به حرفهاتون گوش میدم؛ اما حرفتون رو گوش نمیدم و نمیپذیرم.
آلبرت: شما مجادله رو حربهی خودتون قرار دادین. من هنوز عطش مبهمی دارم. هنوز اون اصلی که مایهی توان جنبش رئالیسم جادویی بوده، دستنخورده باقی مونده. دیشب وقتی لباسخواب آبیت رو درمیآوردی تا به همسر احمقت ناز و کرشمه بفروشی، چی گفتی بهش؟
آنا: [با حالتی مبهوت] شما که گوش میخوابونی، بفرمایید که چی گفتم!
آلبرت: تو منو تو چیزی شبیه به شبی از کلمات غوطهور کردی، شبی با جرقههای معدود، که هم آزارم میداد و هم مجذوبم میکرد … فشردگی و حدت موسیقایی شعرهای اونه که منو به محاق میبره…
آنا: رمز و رازهات و اون قدرت آزاردهندهت، هرگز برای من تمامشدنی نیستن. اون شعرهای نرم و ولرمت بر شیب لغزندهی خیال سر میخورن و منو مجذوب میکنن:
«آن درآمیخته با ملافههای پریده رنگ
به خود وامینهد گیسویش را
که لخت و بیحال بر چشمان تازه گشودهام افتاده
نگاهی به دستهایم میاندازم
که به ناتوانی درهم رفتهاند
بر سطح سینه و شکم، اندامم…»
آلبرت: داری شعر منو میخونی؟ من این شعر رو روی میزم پیدا کردم. تو خواب و بیداری گفتمش. صبح که بیدار شدم، مات و مبهوت بهش نگاه کردم، دستخط خودم بود. پارهاش کردم و انداختمش تو سطل …
آنا: [سطلی کاغذ را روی میز میریزد] اینا احیاناً دستخط تو نیست؟ منم میتونم رئالیسم جادویی باشم و پیشبینی کنم که تو توی خونه چیکار میکنی. میتونم اینا رو به صغیر و کبیر نشون بدم …
آلبرت: «طشت ما چون آفتاب، از بامِ چرخ افتاده است / سادهدل آن کس که میخواهد کند رسوا مرا …» ما که پامون لب گوره، شما یه فکری به حال خودت کن. به همسر متعصب و هرهری مذهبت گفتی که دیشب ساعت هفت شب کجا بودی؟ تو در میان دامنِ لکاتهها بزرگ شدهای!
آنا: تو یه ذهن عمیقاً ویرانگر داری. پناهگاهت کلاً ویران شده. کسی به حرفهات توجهی نداره؛ ولی دادگاه بر اساس شواهد عمل میکنه. [آنا به برگهای تا شدهای که روی میز هستند، اشاره میکند].
آلبرت: عالیه! اسناد متقنی هستن [آلبرت از کاغذهای باطله عکس میگیرد و فریاد میزند] بله، بله، بله! سرقت، سرقت، سرقت!
[آنا میلرزد و نگهبان اتاق وارد میشود].
آنا: [خطاب به نگهبان] بیرون، برو بیرون! … [سپس خطاب به آلبرت] تو کی قراره از زندگی من بری بیرون؟ تو کی میمیری؟ تو منو توی یه گندچالی از خون و لجن و حماقت فرو بردی. من اون روزی که تو رو رها کردم، شعر بر نهال تنم شکوفه کرد، شکوفهای که هانری تو ذهن من کاشته بود. اون شد نخستین نهالی که به اندازهی قامت انسان بالا آمد …
آلبرت: بله، بله، بله! هانری. تو میخواستی اون رو هم به شکل من دربیاری؛ ولی نمیدونستی با سر کچلش چه خاکی تو سر کنی؟ فرستادیش تا کتابای منو بخونه و مثل من حرف بزنه، مثل من بخنده، مثل من برقصه و قر بیاد و راه بره. اون بيچاره دربست عاشق تو شده بود. هر چی تو میگفتی، به گوش جان گوش میکرد. بیچاره میومد سر کلاسای من، آخر ترم با گریه گفت: «من چطوری میتونم شکل شما بشم؟ درون شما یه سرکشی تمام عیار وجود داره که رفتهرفته پایههای دنیا رو سست میکنه و هرچیزی که خیلی خیلی مهم باشه رو به مقیاسی کوچک درمیاره و هرچیزی رو که سر راهه، بیحرمت میکنه. هنر هم از دست شما در امان نمیمونه …»
من، خودم، بازیگر تحویل میدم و کارگردانی میکنم؛ اما در مقابل سبک غنایی باشکوه تو، سست و وارفته شدم. من به این جور نمایشها عادت ندارم. تو نمایندهی نقطهای افراطی روی خطی هستی که تفکرات آدم ایدهآلیستی رو به بعضی از شکهای پاسکال پیوند میزنه. تو مشکوک، مشکوک و مشکوکی! به من نگفتی با کی لاس میزدی؟ من دیگه حس حسادتم فروکش کرده. میخوای به هانری بگم با مدیر دانشکده چیکار میکردی؟ بگم با اون مدیر کهنهپسند که نتونسته خودش رو از دست مکبث و لیدی خائنش رها کنه، چیکار میکردی؟
آنا: هیچکس به اندازهی تو مشتاق خیالپردازیهای مستیبخش دربارهی زندگی پنهان مردم نیست. ما داشتیم تو یه نمایشنامه نقش بازی میکردیم. تو میل شدیدی به خشنودکردن دیگران و اذیتکردن من داری. تو داری منو به زور و فریب تو دام میندازی. تو بیش از حد توی دنیای خودت غرق شدی. بیش از حد توجهت رو معطوف به تأثرات شاعرانهی اوهام و کوبیسم و بکوب بکوب دیگران کردی …
آلبرت: «بله، بله، بله! [آلبرت عکسی را از جیب بغل کتش بیرون میکشد] فکر کنم این دو نفر (رومئو و ژولیت) رو خوب بشناسی. این عکس هم توهمه؟
آنا: [مبهوت و خشمگين] «از جون من چی میخوای؟ تازگیا انگار، با دوربین ذهن و نگاهت هم عکس میگیری. تو از من چند میخوای؟ چهقدر؟
آلبرت: چند نمیخوام، چی میخوام!
آنا: «خب چی میخوای، استاد کینهتوز!؟ بگو و نجاتم بده. تو در آن واحد، راز بزرگی از پردهدری و پردهپوشی با خودت داری. تو با اشارات کینهتوزانه به افراد، با نوعی لذت خودخواهانه از طنز و مطایبه و لیچار روبهرو میشی و ما رو متهم میکنی. من همین حالا نمایشنامههات رو تأیید میکنم. برو و دست از سرم بردار. من اسیر یه نوع جبرگرایی روزانه شدم که بهصورتی نه چندان خوشایند، خودم رو به دست امواج سپردم. هرکی منو میبینه، میخواد یه استفادهی ابزاری ازم کنه.
آلبرت: بله، بله، بله! اگر بخوای بخشی از جنبش و شور سابقت رو به دست بیاری، باید فرقهگرایی روزافزونت رو کنار بذاری و تو یه بافت وسیعتر جا بگیری و با ما مدارا کنی.
آنا: «تو قبلاً خلال دندون بودی، حالا داری زور بیخود میزنی که نیزه بشی. داری مرتب خوابهای هیپنوتیک میبینی. بلندپروازیهای پرومتهوار داری و تو یه وضعیت خلسهواری فرو رفتی. من چطور میتونم از هانری جدا بشم و بچهام رو رها کنم؟
آلبرت: از گزافگویی پرطمطراق، به زنجموره و وِزوِز رسیدی. با این کارات یه نوع گرایش نگرانکننده به هذیان در من به وجود آوردی. دوازده ساله که چشماندازهای بسیار بسیار سیاه سوررئال درون من پدید آوردی. از هرجا که رد میشم، پردهای از یه چشمانداز گوتیک و وحشت میکشم که صاعقه به درنش رخنه کرده. من در تسخیر خشمم، به حدی خشمگین که بر هیچ نهاد انسانی ابقا نمیشم. گهگاه این خشم در قالب یه خنده تحلیل میره که لبریز از تمامی سبکسریهای دوران جوانی منه. حالا اما اوجهای پر التهاب دارم و خودم رو از شر نظم باستانی ذهنم رهایی دادم. من نتونستم بعد از تو، کسی رو جانشینت کنم. تو عشق برگزیده و نهفتهی منی. تو یه مخزن ژرف هستی که جریانهای دوزخی، در عمق اون تلاطم دارن و به من این امکان رو میده تا جوهر اون آتش رو به دست بیارم. تو نمیدونی که اون شعله، واسه پرتوافشانی، به این جوهر نیاز داره؟
آنا: چه زیبا حرف میزنی! اما [آنا به آلبرت نزدیک میشود و در گوش آلبرت چیزی میگوید و اشاره به دستگاه شنود میکند، به پشت میز خود برمیگردد و ادامه میدهد] من نمیتونم تو رو به راههای الماس ببرم، چشمان بنزینآلود تو ممکنه آتشی به پا کنه. اصلاً من نمیتونم با تو زیر یه سقف زندگی کنم. من خرده حسابهایی با روانپزشکها دارم که باید تصفیه کنم.
آلبرت: من زیر بار فلک هم نمیرم، گور پدرشون و اون دوربین مخفیشون! تو السای من هستی. من یازده سال زیر شکنجه بودم که تو رو ببینم …
آنا: تو انگار یه پیچِ مغزت شل شده! بیا و تعارضات بین عقل و شور و اشتیاق خودمون رو کم کنیم و برگردیم به یکی از اهداف بلندپردازانهی سوررئالیسم.
آلبرت: «من از بهر فلان در اضطرابم / تو از بهمان میگویی جوابم!؟» تو توی فکر آندره برتون، اون تخریبگر بزرگ هستی، من تو فکر السای خودمم …
آنا: [آنا آهسته حرف میزند] منم مثل السا، تحت فشار محکومیت خودم هستم، باید یه سری امتیاز به اینا بدیم. همه چیز با یه شوخی مستانه و پیشپاافتاده شروع شد. تو نباید شعر «ضد قهرمان» رو توی اون شبِ سخت و سمج میخوندی. وقتی اون شعر اعتراضآمیز رو خوندی، یه فاصلهی پُرنشدنی بین افراد افتاد و اون برخوردها نقل مجلس محافل روشنفکران شد. اونا میدونستن من چهقدر دوستت دارم. اصلاً اون روز رو یادم نمیره که استالین منو به اتاق خودش دعوت کرد و گفت: «تو باید با هانری ازدواج کنی.» من گفتم: « امر، امر شماست. هرچه بگویید انجام میدهم؛ ولی من رو به دام ازدواج نیندازید. من قصد ازدواج با هيچ کس رو ندارم.» استالین یه جمله نوشت و از جاش بلند شد و گفت: «همین که من میگم» و از دفتر بیرون رفت.
آلبرت: «من هنوز قیافهی نگران تو رو وقت برگشت، یادمه. تو دستخط استالین رو گذاشتی کف دست من و گفتی: «قبل از اینکه ما رو ببرن سیبری، هرچه زودتر باید فرار کنیم.»
آنا: منم یادمه، یه چیزی بیشتر از نگرانی تو قیافهات موج میکوبید. حرفات، منو پاک عصبانی کرده بود. تو گفتی: «فرار با دست و پاهای بسته اصلاً میسر نیست.» اونا اومدن ما رو به یه اتاق بردن و یه سند رو پیش روی ما گذاشتن تا امضاء کنیم که باید مو به مو، نکته به نکته، ماتریالیسم دیالکتیک و تروتسكیسم و فریدویسم رو بهعنوان ایدئولوژی ایدهآلیستی کنار بذاریم و به توقیع مؤکد کنیم و قول بدیم فعالیت ادبی خودمون رو تابع انضباط و کنترل حزب کمونیست کنیم. به تووووقیع مؤکد کنیم! [آنا به «توقیع مؤکد کنیم» را با تأکید و خشم تکرار میکند].
آلبرت: تو به توقیع مؤکد کردی؛ ولی منو به سیبری و بیگاری تو سیبری تبعید کردن. وقتی استالین گوربهگورشده به درک واصل شد، برگشتم و دیدم جا تره و بچه نیست. تو رفته بودی، تو را قاپ زده بودن.
آنا: کاش منو هم مثل تو تبعید میکردن. منو زیر پرس گذاشتن و از من یه آنای دیگه ساختن. من دیگه اون آنای سابق نیستم. من یه ماشین متحرک هستم. هرکجا میرم، یکی منو تعقیب میکنه. اون بالا رو نگاه کن، اون دوربین و اون دستگاه شنود، اگه هنوز کار بکنن. نگاه کن، محکوم جرم ندامت! نگاه کن!
آلبرت: تو فکر میکنی این دوربین بعد از استالین هم کار میکنه؟ اگر تو رو مؤاخذه کنن، اگر تو رو زندانی کنن، اگه تو رو، زبونم لال، فلان کنن و بهمان کنن، من چه خاکی تو سرم کنم؟
آنا: «من زندگی روتینی دارم. هر روز صبح میام اینجا و نمایشنامهها رو بازبینی میکنم. بعد ناهار میخورم و بعدش با پسرم و همسرم تماس میگیرم و میرم سالن تئاتر که روی نمایشنامهها نظارت کنم و بعد با سرویس به خانه برمیگردم و یه چرتی میزنم. شب که میشه یه سوسیس یا پيتزا یا همبرگری درست میکنم و با پسر و همسرم میخورم و بعدم میرم و میخوابم و الباقی ماجرا که نگفتنیه و فردا باز همین روند رو از سر میگیرم. تو یک بیت داشتی که میگفت …
آلبرت: بله، بله، بله! «امروز هم گذشت به هر حیلهای که بود / در انتظار رفتن فردا نشستهایم …»
آنا: «هوم، همینه. آلبرت جان! میخوام یه مطلبی را با تو در میان بذارم. [با دست اشاره میکند که آلبرت بیاید پشت میز بنشیند و آهسته میگوید] ببین! شر به پا نکنیا! دوست داری پسرت، آرتود، رو ببینی؟
آلبرت: شوخی میکنی؟ [از جا برمیخیزد] داری خیالپردازی میکنی؟
آنا: خواهش میکنم بشین سر جات. این قطع رابطه واسه هردوی ما دردناک بود، هنوز هم بعضی آدمای دلنازک، بهخاطرش اشک میریزن. داستان ما یه داستان پر از اشک و آه و حسرته. من هر چی خواستم آرمانهای سوررئالم رو با کمونیسم همخوان کنم، نتونستم. نتونستم تبادل مداوم انديشه رو که باید بین دنیای درون و بیرون برقرار کنم و برقرار باشه همیشه، یعنی تبادلی که نیازمند تفسیر مداوم عمل بیداری و عمل خواب هست رو میسر کنم. تخالف منسوخ بین ماتریالیسم و ایدهآلیسم بیمعنا خواهد شد و خواهد بود.
آلبرت: «بله، بله، بله! با من از کمونيسم و سوررئالیسم صحبت نکن. کی بود که میگفت؛ سوررئالیستها دنبال هگل و مارکس میرن؛ اما کار چیزیه که به مذاق اونا نمیسازه؟ اونا خودشون رو سخت سرگرم لواط و رؤیا کردن، تمام وقتشون صرف خرج کردن ميراث یا جهیزیهی همسراشون میشه…
[آنا با خشم تمام، چند سيلی محکم، پشت سر هم توی گوش آلبرت میزند و او حتی دستش را برای حفاظت از صورتش بالا نمیبرد].
آنا: ما انگار برای همیشه قبول کردیم که سیاست و مصلحت دولت، پاکدامنی و شرافت رو به باد داده و حق بعضیها رو پایمال کرده. گویا تو سیبری که بودی، مصاحبان ناجنسی داشتی. من دارم میگم تو یه پدری. روز آخر رو یادته، وقتی ما رو تو اون طویلهی متروک و سیاه انداختن؟ از شدت سرما، یخبندان بودیم. مثل دو بال پرستو، سینههامون قاقُمهایی فرومانده در فریاد بود، بازوهامون جان جاری جویباری شد که میخوندن و عطر میپراکندن. من کودک-زنی بودم که هميشه شاعران رو فریفتهی خود میکردم و تو شاعر احمقی بودی، خودخواه که حتی زمان هم بر تو دسترسی نداشت. من تو رو، توی اون طویله آه کشیدم و به سبزه و گل و دریا پیوند زدم. اگه تو نبودی ما یخ میزدیم. آرتود بچهی توئه…
[آلبرت، معصومانه به آنا نگاه میکند و غمگین برمیخیزد که به طرف در برود. سکوت سردی بر اتاق سایه افکنده است. آنا دنبال آلبرت میرود و میگوید:)
آنا: چرا بعد از این همه سال سراغم اومدی؟ تو دوباره داری به اعماق وجودم نفوذ میکنی. این تو بودی که موقع وداع گفتی:
«شعر در بستر شکل میگیرد، مانند عشق
ملافههای به هم ریخته طلوع چیزهایند
شعر در جنگل شکل میگیرد …
آغوش شعر، چون آغوش پیکری عریان
مأمنی پایدار است
در برابر دستدرازیهای این جهان …»
آلبرت: زندگی خیلی آسون میتونه نیروهایی رو که زمانی وحدت داشتن و در بغل هم بودن، از هم جدا کنه. هوگو خوب گفت: «در مالت، اولفانی راهب شد و گوبو دلقک …». من تا حالا، بنابر اون زندگیای که تو رؤیا میدیدم، تو سیبری زندگی کردم، اگرنه تا حالا مرده بودم. تو همهی زندگی من بودی. در نبردی که به پا کردم، هيچوقت از وجود همرزمانی استوار و محکم مثل خودم محروم نبودم. به یمن وجود اونا بود که هیچوقت از گرمای وجود انسانی بیبهره نموندم. درسته که ناچار شدم از یه عده جدا بشم که برام عزیز بودن و همینطور، بودند دیگرانی هم که از من جدا شدن و هستند کسانی که خاطرهشون توی بعضی از ساعات روز سراغم میاد و انکار نمیکنم که این مثل یه زخمیه که دوباره و دوباره باز میشه. اما فکر میکنم همهی اینا برای پاسداری از هدف اصلی لازم بود و اگه قرار بود پیروزای در کار باشه این بهای اون پیروزی بوده. باید بگم، ما تا حد زیادی توی این نبرد پیروز شدیم. ما خیلیها رو از تاریکی بیرون آوردیم که امروز خودشون یک پا مشعل شدن و همچنین خیلی از اون مشعلدارهای دروغین رو به طویله انداختیم. این، خودش، امید کمی نیست. هنوز اول عشقه، اضطراب مکن!
آنا: پس چرا نمیخوای آرتود رو ببینی؟ هنوزم دنبال آرمان خودت هستی؟ نمیخوای این چند صباح رو درست زندگی کنی؟
آلبرت: من فکر میکنم شادی واقعی توی این نهفتهست که بتونی بگی اون چشمانداز جوانی، در میانسالی تیره و تار نشده و هر بار که باد، صدای شاعران و تنی چند از دیگران رو، که زمانی سرچشمهی جذبه و شور بودن، به گوشهات میرسونن، همون گسترهی همیشگی، یهبار دیگه پیش چشمت آشکار میشه.
آنا: میخوای بگم در ادامه چی میگی؟
آلبرت: تو هم انگار مثل من پیشگو شدی!
آنا: تو میخوای از قول ژید بگی: «تمامی طبیعت بیگمان به ما میآموزد که انسان برای خوشبختی آفریده شده است …
آلبرت: این جای بحث داره. من در عشق هم به دنبال خوشبختی و بچه نبودم. من به دنبال خود عشق بودم.
آنا: من فکر میکردم این خبر، تو رو شوکه میکنه. هانری نمیدونه، آرتود پسر توئه. اون آرتود رو خیلی دوست داره.
آلبرت: من به همین دلیل مبرهن، آرتود رو نمیخوام. این بچه ما رو بيچاره میکنه. هانری، عامل اصلی استالین بود. استالین بود که هانری رو به دانشکدهی هنر فرستاد تا ما رو قلع و قمع کنه.
آنا: «گاهی اوقات فکر میکنم که آیا بعضی از روشنفکرها هم مثل بعضی از زنها نیستن که طراوات جوانیشون فقط خاصیت سنشون هست و هیچ اثری از اونا نمیمونه؟
آلبرت: من توی یه زندانی بودم که هر روز چند تا زندانی از شدت سرما و کارهای شاقه میمردن. من مأمور خاکسپاری زندانیها بودم و وقتی شب به رختخواب میرفتم، زیر اون پتوی کثیف تا صبح گریه میکردم. تو اون موقع تو پرِ قو میخوابیدی و راننده و کلفت و خدم و حشم داشتی. باید هم طراوات جوانیت رو حفظ میکردی. ازت توقع نداشتم که بهم سیلی بزنی. این کشیدههای آب نکشیده و محکم از شکنجههای استالین هم بیشتر برام گرون تموم شد. من فکر میکنم که قدرت تو رو از راه به در کرده و تو خیلی از روشنفکرها رو مثل من شکنجه کردی و نمایشنامههای اونا رو رد کردی و اونا رو انداختی زندان.
[آنا سرش را روی میز گذاشته و آرامآرام اشک میریزد. آلبرت به طرف در خروجی میرود. میخواهد در را باز کند؛ اما در از بیرون قفل شده است. روی صندلی مینشیند و میگوید:]
آلبرت: انگار حدسم درست بود. من با پای خودم به دامگاه اومدم. یادم به نمایشنامهی مزخرف هانری افتاد که تو هم بهعنوان دستیار کارگردان باهاش کار میکردی. تو خودت رو فراتر از همهی مناقشات میدونی و فکر میکنی تافتهی جدا بافته هستی. تو واقعاً درجا زدی و از دست رفتی. تو امکاناتت رو تا ته مصرف کردی و در نهایت، فقط قادر به آفرینش یه سری آثار بیرمق با مضامینی خشک و تهی هستی. [آلبرت صدایش را بلند میکند، فریاد میزند و با عصا به در میزند] تو صبح میای کارت میزنی و چند نمایشنامه رو خونده و نخونده از دور خارج میکنی و بعد کارت میزنی، میری منزل تو بغل هانری غلت میزنی و به پسرت میگی؛ مامان برو توی اون اتاق بازی کن! حوصله ندارم، خستهام… [سر و صدا و فریادهای آلبرت و ضربههایی که به در میزند، باعث میشود که دو نگهبان با اسلحه وارد شوند و آلبرت را به زندان ببرند].

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.