به  سایت انتشارات شب چله خوش آمدید.
نشر شب چله نشر شب چله
ورود / عضویت
ورودایجاد یک حساب کاربری

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
لیست علاقه مندی ها
0 آیتم / ریال0
منو
نشر شب چله
0 آیتم / ریال0
  • صفحه اصلی
  • فروشگاه
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
ثبت اثر
پیشنهادات
برای بزرگنمایی کلیک کنید
خانهداستان مجموعه داستان‌ کوتاه پرواز قمار محسن بیگ‌آقا
محصول قبلی
هذیان تاریک فیض شریفی
هذیان تاریک فیض شریفی ریال2.000.000
بازگشت به محصولات
محصول بعدی
فصل تازه مرضیه مظلوم
فصل تازه مرضیه مظلوم ریال1.500.000

مجموعه داستان‌ کوتاه پرواز قمار محسن بیگ‌آقا

ریال2.000.000

مقایسه
افزودن به علاقه مندی
شناسه محصول: چاپ1404 سایز کتاب: رقعی صفحات:152 کاغذ:بالک تیراژ:200 Category: داستان Tag: مجموعه داستان‌ کوتاه پرواز قمار محسن بیگ‌آقا انتشارات شب چله
اشتراک گذاری
  • توضیحات
  • نظرات (0)
  • Shipping & Delivery
توضیحات

بچه

از ساختمان كه بیرون آمدند، دختر سردش شد.

به خواهرش گفت : ” لیلا، ماشین دربست می‌گرفتیم، بهتر نبود؟ ”

لیلا گفت: ” آژانس الان میاد. چرا اینقدر نگرانی؟یه ساعت وقت داریم. ”

دختر گفت: ” نگران نیستم. گفتم معطل نشیم. ”

لیلا گفت: ”  نگفتی چرا پرویز نمیاد. به این زودی جا زد؟ ”

دختر گفت: ” جا نزد. گفت حالش بد می‌شه. روحیه حساسی داره.”

لیلا گفت: ” بمیرم براش! توی سی و پنج سالگی …”

ناگهان حرفش را قطع كرد. گفت:”  نگاه کن، لیلا. اومد…اومد. ”

لیلا گفت: ” كی اومد؟ ”

زری گفت: ” پرویز! خودشه. اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم، بی‌مسئولیت نیست. ”

لیلا گفت: ” خوب، خدا رو شکر! ”

زری گفت: ” پسر خوبیه. گرچه چهارماه برای شناختنش هنوز کافی نیست. ”

زری برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. ماشین سفید خارجی به طرف‌شان آمد و كنارشان پارك كرد. مرد چهارشانه‌ای با لباس تمام سفید و عینك دودی پیاده شد. دسته گلی در دست داشت. به طرف دو خواهر آمد و سلام كرد. دسته گل را به زری داد.

گفت: ” تقدیم به تو عزیزم. بفرمایید سوار بشید. ”

زری گفت: ” ممنون پرویز. تو هم می‌آی؟ گفته بودی كه… ”

پرویز پرید وسط حرفش و گفت: ” می‌آم. سوار بشید.”

زری جلو نشست و لیلا عقب. لیلا به آژانس زنگ زد و گفت نیازی به ماشین نیست.

پرویز از هر دو پرسید: ” حالا جای مطمئنی هست؟ ”

لیلا گفت: ” كارشون خوبه. جای نگرانی نیست.”

زری گفت:” من كه اصلا نگران نیستم.”

پرویز و لیلا زدند زیر خنده.

لیلا گفت:” از صدای لرزونت معلومه! ”

به ساختمان نوسازی رسیدند. پرویز پیاده‌شان كرد و خودش رفت ماشین را پارك كند.

پرویز كه برگشت، با آسانسور شیشه ای تا طبقه چهارم بالا رفتند. زری بیرون را نگاه می‌كرد و ساكت بود. پرویز دست زری را فشرد و او لبخند زد.

پرویز گفت: ” همه چیز درست می‌شه.”

وارد آپارتمان شدند. كف سالن از تمیزی برق می‌زد و همه چیز نو بود.

لیلا به زنی كه روپوش خاکستری به‌تن داشت گفت: ” از دوستان دكتر فروزان هستیم. ”

زن گفت: ” مدارك رو بیارید. ”

لیلا با مدارك به دنبال زن رفت. پرویز كنار زری روی صندلی نشست.

پرویز گفت:” دوست دارم پدربزرگ بشم.”

زری نگاهش كرد و گفت:” قبلا هم گفته بودی. ”

بعد گفت:” اما اول باید پدر بشی. ”

پرویز سرش را پایین انداخت و گفت: ” می‌دونم. ”

زری نگاهش را از چهره پرویز برنداشت. گفت:” واقعا می‌دونی؟”

پرویز گفت : ” بله خوب. دوست دارم پدر بشم. ”

زری بلند گفت : ” واقعا دوست داری؟ ”

پرویز گفت:”بله خوب! اما نه حالا. شاید یك‌ روزی. نه تو آمادگی داری و نه من!”

زری نگاهش را از پرویز برگرفت.

زنی روپوش خاکستری به همراه لیلا به سمت زری آمد.

روپوش زردی  به دست زری داد. به رختکن اشاره کرد.

گفت ” توی اون اتاق لباستو عوض کن. ”

زری بلند شد.

زن و لیلا همراهش راه افتادند.

زن به زری گفت: ” برای عمل باید بیهوش ‌بشی. خود عمل نیم ساعت طول می‌کشه، اما تا دو ساعت بعد از عمل باید روی تخت بمونی. تا دو هفته هم نزدیکی نمی‌کنی… ”

زری ایستاد.

زن گفت: ” چیزی شده؟ ”

زری گفت: ” اگر حرف دیگه‌ای ندارید، بفرمایید. خودم راهو بلدم. ”

زن رفت.

لیلا با خنده گفت: ” تو هم انگار امروز اعصاب نداری! ”

زری گفت: ” نمی‌دونم. خودم هم قاتی کرده‌م. نمی‌دونم کدوم کار درسته، کدوم کار غلط. از این پرویز هم که آبی گرم نمی‌شه. ”

لیلا گفت: ” کار درست همینه که انجام می‌دی. ”

زن روپوش خاکستری دیگری دست زری را گرفت و با خود وارد اتاقی کرد که سه تخت داشت. زری که خوابید، زن در اتاق را بست و لیلا پشت در ماند.

زن سرنگ به دست آمد به‌سمت زری. تزریق را که انجام داد، از زری خواست تا ده بشمارد. زری به شماره سه که رسید، مکث کرد.

گفت: ” نکنید. می‌خوام نگهش دارم. دوستش دارم. ”

زن آمد بالای سر زری. زری ملتمسانه نگاهش کرد.

زن لبخند زد و پلک‌های خیس زری به روی هم افتادند.

دی 95

نظرات (0)

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مجموعه داستان‌ کوتاه پرواز قمار محسن بیگ‌آقا” لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Shipping & Delivery

محصولات مرتبط

مقایسه
بستن

رقص هانتینگتون/محمدرضا یار/نمایشنامه

نمایشنامه, داستان
ریال1.500.000
|صحنه‌ی اول|   تاریک است. دیوارها و اشیاء مانند سایه‌هایی دیده می‌شوند که تاریکی را در هر قسمت پر‌رنگ‌تر کرده‌اند.
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

نمایشنامه آناکارنینا و چند نمایشنامه دیگر/ فیض شریفی

نمایشنامه, داستان
ریال1.000.000
پرده‌ی اول: آلکسی: آنا! باید به تو هشدار بدهم . آنا: هشدار بدهی؟ برای چی هشدار بدهی؟ آلکسی (با لحن
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

روخان / معصومه برنجکار

داستان
ریال1.500.000
  اصلاً نفهمیدم چگونه وقت رفتن رسید! حتی موهای دانه‌دانه سفیدم نمی‌گفت که روی سروصورتِ هنوز جوانم درآمده بود. مثل
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

مخصوص : نمایشنامه کمدی/ محمدرضا یار.

نمایشنامه, داستان
ریال1.000.000
  یکم کیومرث در حال نوشتن روی زمین دراز کشیده است. فضا خالی‏ست. به‌جز یک تخت خواب دونفره که ملحفه‌اش
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

رمان تابلو / امین شاهرخیان

داستان, رمان
ریال1.000.000
آن شب دوباره آمد. روی تختم خوابیده بودم که صدایی شنیدم. لولاهای در قیژقیژ می‌کردند. شبح سیاهِ چاق از میان
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

خودکشی-ادبی-میرهادی-کریمی

داستان
ریال1.500.000
  شیطان و نویسنده   دو- سه روزی بود که مغزِ آقای نویسنده ‏تاب برداشته بود و سخت هم ناراحتش
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

پنج ‏و سی ‏وسه دقیقه/ پیمان یوسف‏خواه رودسری

داستان
ریال1.000.000
یک صبح پائیزی، در هوایی شدیداً مرطوب، لایه شفافِ قطرات شبنم از تیغه‌های علف و کاشی‌های سقف آویزان بود. برگ‌های درخت چتری آفتابی شروع کرده بودند به زرد شدن؛ زنگ آهنی زنگ‌زده آویخته از شاخه‌ای نیز غرق در ژاله بود. رهبر گروه تولید که کتی لایه‏دار از شانه‌هایش آویزان بود، با نان تخت ذرت در یکدست و تره ‌فرنگی پوست‌ کلفت در دست دیگرش، آهسته ‌آهسته به‌ طرف زنگ راه افتاد. وقتی‌که به زنگ رسید، دستانش خالی بود، اما گونه‌ها پف‌کرده مثل موش صحرایی که آذوقه پائیزی را دوان‌ دوان می‌برد. او یک‌دفعه دسته را به سمت زنگ کشید که محکم دنگ دنگ دنگ زنگ خورد. مردم پیر و جوان به کوچه‌ها سرازیر شدند و در زیر زنگ جمع شدند، با چشمانی ثابت بر رهبر گروه، مانند اجتماع عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی. او به ‌سختی آبِ دهان را قورت داد و دهانِ با ته‌ ریش مدورش را با آستین‏اش پاک کرد. تمام چشم‌ها آن دهان را که باز شد مشاهده کردند – که سیلابی دشنام از آن بیرون ریخت: من خدمت اون آدمای احمق "کمون" که یه روز دو تا سنگ‌ کار و یه روز دیگه دو تا نجار ما رو می‏برن می‏رسم. او به سمت یک جوان بلند قد و چهارشانه چرخید. به او گفت: اوستا، اونا دارن نیروی کار ما رو متلاشی می‏کنن. کمون نقشه داره که دریچه آب‌بند پشت دهکده رو پهن کنه، هر تیمی باید براشون یه سنگ ‌کار و یه کارگر غیر ماهر بفرسته. این موضوع شامل تو هم می‏شه. سنگ‏کار جوان خوش‌قیافه ابروهای سیاه و دندان‌های سفید داشت، تباینی که به او رفتاری قهرمانی می‌بخشید. تکان ملایم سرش دسته‌ای از موهایش که روی پیشانی‌اش افتاده را به پشت برگرداند. درحالیکه با لکنت صحبت می‌کرد، پرسید چه کسی کارگر غیر ماهر است. رهبر گروه دست‌های خود را جمع کرد، انگار که از خودش به خشکی دفاع می‌کرد و چشمانش را مانند گردونه‌های آتش چرخاند. با صدای گوش‌ خراش گفت: یه زن بیشتر سر در میاره، ولی به اونا برای پنبه‌چینی احتیاج داریم و فرستادن یه مرد ضایع کردن نیروی بدنی یه؛ به اطراف نگاه کرد و نگاهش به دیوار افتاد. پسری ده ساله یا کمی بیشتر در گوشه‌ای ایستاده بود. پابرهنه و تا کمر لخت، فقط شورتی بلند، گل‌وگشاد و سبزِ راه‌ راه تنش بود که به لکه‌های خون خشکیده و سبزی علف آغشته بود. شورت تا زانوانش می‌رسید، بالای نرمه ساقه پا با زخم‌های براق.
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

مرد تب دار میرهادی کریمی

داستان
ریال2.200.000
  فقر   هر جا دانایی کم باشد، فقر زیاد است؛ فقر ایجاد فاصله می‏ کند. بعضی آدم‌ها حریص ‏اند،
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
post-office

ارسال پستی

به تمام نقاط کشور

help

پشتیبانی 24 ساعته

به غیر از ایام تعطیل رسمی

پرداخت ایمن

از طریق درگاهای بانکی

rocket

سرعت بالا

در انجام کارهای سافارشات

انتشارات شب چله ناشر تخصصی ادبیات کشور

Untitled-1
  • درباره انتشارات
    • درباره ما
    • تماس با ما
    • حریم خصوصی
    • کیفیت محصولات
    • ثبت آسان
    • سوالات متداول
  • دسترسی سریع
    • کتاب های عاشقانه
    • کتاب های داستانی
    • کتاب های آموزشی
    • کتاب های رسمی
    • کتاب های تاریخی
    • کتاب های دینی
  • خدمات مشتریان
    • ثبت اثر کتاب
    • مراحل ثبت کتاب
    • هزینه ثبت اثر
    • پیگیری سفارشات
    • تیکت های من
    • ارسال تیکت
  • راهنمای خرید
    • شیوه های پرداخت
    • نحوه ثبت سفارش
    • رویه ارسال سفارش
    • امکان پرداخت در محل
    • تحویل اکسپرس
    • تخفیفات ویژه سایت

حقوق مادی و معنوی این سایت برای انتشارات شب چله محفوظ می باشد.

تی اف نت پلاس

  • منو
  • دسته بندی ها
منوی دسته بندی های خود را در تنظیمات پوسته -> سربرگ -> منو -> منو موبایل (دسته ها) تعیین کنید
  • صفحه اصلی
  • فروشگاه
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • لیست علاقه مندی ها
  • ورود / عضویت
سبد خرید
بستن