بچه
از ساختمان كه بیرون آمدند، دختر سردش شد.
به خواهرش گفت : ” لیلا، ماشین دربست میگرفتیم، بهتر نبود؟ ”
لیلا گفت: ” آژانس الان میاد. چرا اینقدر نگرانی؟یه ساعت وقت داریم. ”
دختر گفت: ” نگران نیستم. گفتم معطل نشیم. ”
لیلا گفت: ” نگفتی چرا پرویز نمیاد. به این زودی جا زد؟ ”
دختر گفت: ” جا نزد. گفت حالش بد میشه. روحیه حساسی داره.”
لیلا گفت: ” بمیرم براش! توی سی و پنج سالگی …”
ناگهان حرفش را قطع كرد. گفت:” نگاه کن، لیلا. اومد…اومد. ”
لیلا گفت: ” كی اومد؟ ”
زری گفت: ” پرویز! خودشه. اونقدرها هم که فکر میکردم، بیمسئولیت نیست. ”
لیلا گفت: ” خوب، خدا رو شکر! ”
زری گفت: ” پسر خوبیه. گرچه چهارماه برای شناختنش هنوز کافی نیست. ”

زری برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. ماشین سفید خارجی به طرفشان آمد و كنارشان پارك كرد. مرد چهارشانهای با لباس تمام سفید و عینك دودی پیاده شد. دسته گلی در دست داشت. به طرف دو خواهر آمد و سلام كرد. دسته گل را به زری داد.
گفت: ” تقدیم به تو عزیزم. بفرمایید سوار بشید. ”
زری گفت: ” ممنون پرویز. تو هم میآی؟ گفته بودی كه… ”
پرویز پرید وسط حرفش و گفت: ” میآم. سوار بشید.”
زری جلو نشست و لیلا عقب. لیلا به آژانس زنگ زد و گفت نیازی به ماشین نیست.
پرویز از هر دو پرسید: ” حالا جای مطمئنی هست؟ ”
لیلا گفت: ” كارشون خوبه. جای نگرانی نیست.”
زری گفت:” من كه اصلا نگران نیستم.”
پرویز و لیلا زدند زیر خنده.
لیلا گفت:” از صدای لرزونت معلومه! ”
به ساختمان نوسازی رسیدند. پرویز پیادهشان كرد و خودش رفت ماشین را پارك كند.
پرویز كه برگشت، با آسانسور شیشه ای تا طبقه چهارم بالا رفتند. زری بیرون را نگاه میكرد و ساكت بود. پرویز دست زری را فشرد و او لبخند زد.
پرویز گفت: ” همه چیز درست میشه.”
وارد آپارتمان شدند. كف سالن از تمیزی برق میزد و همه چیز نو بود.
لیلا به زنی كه روپوش خاکستری بهتن داشت گفت: ” از دوستان دكتر فروزان هستیم. ”
زن گفت: ” مدارك رو بیارید. ”
لیلا با مدارك به دنبال زن رفت. پرویز كنار زری روی صندلی نشست.
پرویز گفت:” دوست دارم پدربزرگ بشم.”
زری نگاهش كرد و گفت:” قبلا هم گفته بودی. ”
بعد گفت:” اما اول باید پدر بشی. ”
پرویز سرش را پایین انداخت و گفت: ” میدونم. ”
زری نگاهش را از چهره پرویز برنداشت. گفت:” واقعا میدونی؟”
پرویز گفت : ” بله خوب. دوست دارم پدر بشم. ”
زری بلند گفت : ” واقعا دوست داری؟ ”
پرویز گفت:”بله خوب! اما نه حالا. شاید یك روزی. نه تو آمادگی داری و نه من!”
زری نگاهش را از پرویز برگرفت.
زنی روپوش خاکستری به همراه لیلا به سمت زری آمد.
روپوش زردی به دست زری داد. به رختکن اشاره کرد.
گفت ” توی اون اتاق لباستو عوض کن. ”
زری بلند شد.
زن و لیلا همراهش راه افتادند.
زن به زری گفت: ” برای عمل باید بیهوش بشی. خود عمل نیم ساعت طول میکشه، اما تا دو ساعت بعد از عمل باید روی تخت بمونی. تا دو هفته هم نزدیکی نمیکنی… ”
زری ایستاد.
زن گفت: ” چیزی شده؟ ”
زری گفت: ” اگر حرف دیگهای ندارید، بفرمایید. خودم راهو بلدم. ”
زن رفت.
لیلا با خنده گفت: ” تو هم انگار امروز اعصاب نداری! ”
زری گفت: ” نمیدونم. خودم هم قاتی کردهم. نمیدونم کدوم کار درسته، کدوم کار غلط. از این پرویز هم که آبی گرم نمیشه. ”
لیلا گفت: ” کار درست همینه که انجام میدی. ”
زن روپوش خاکستری دیگری دست زری را گرفت و با خود وارد اتاقی کرد که سه تخت داشت. زری که خوابید، زن در اتاق را بست و لیلا پشت در ماند.
زن سرنگ به دست آمد بهسمت زری. تزریق را که انجام داد، از زری خواست تا ده بشمارد. زری به شماره سه که رسید، مکث کرد.
گفت: ” نکنید. میخوام نگهش دارم. دوستش دارم. ”
زن آمد بالای سر زری. زری ملتمسانه نگاهش کرد.
زن لبخند زد و پلکهای خیس زری به روی هم افتادند.
دی 95

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.