به  سایت انتشارات شب چله خوش آمدید.
نشر شب چله نشر شب چله
ورود / عضویت
ورودایجاد یک حساب کاربری

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
لیست علاقه مندی ها
0 آیتم / ریال0
منو
نشر شب چله
0 آیتم / ریال0
  • صفحه اصلی
  • فروشگاه
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
ثبت اثر
پیشنهادات
برای بزرگنمایی کلیک کنید
خانهداستان خودکشی-ادبی-میرهادی-کریمی
محصول قبلی
هنوز...فرزان رادفر
هنوز...فرزان رادفر ریال2.200.000
بازگشت به محصولات
محصول بعدی
کال رمان ایرانی حسین اعتمادزاده چاپ دوم
کال رمان ایرانی حسین اعتمادزاده چاپ دوم ریال1.350.000

خودکشی-ادبی-میرهادی-کریمی

ریال1.500.000

مقایسه
افزودن به علاقه مندی
شناسه محصول: داستان های کوتاه چاپ 1402 سایز رقعی 100صفحه Category: داستان Tag: داستان های کوتاه خودکشی-ادبی-میرهادی-کریمی
اشتراک گذاری
  • توضیحات
  • نظرات (0)
  • Shipping & Delivery
توضیحات

 

شیطان و نویسنده

 

دو- سه روزی بود که مغزِ آقای نویسنده ‏تاب برداشته بود و سخت هم ناراحتش می‌کرد. فکر کرد شاید به خاطرِ همان تصادفی بوده که چندی پیش برایش اتفاق افتاده بود. آره انگار کسی داشت درونِ سرش، تنبک می‏زد.

روزِ اول زیاد شدید نبود و او کمی بی‏ خیال بود. حتی با خود می‏ گفت: «چیز مهمی نیست، به‌زودی رفع خواهد شد» اما نشد.

از دیشب تا حال خیلی شدیدتر شده و سخت هم کلافه‏ اش کرده، گویا علاوه بر تنبک یک‌چیزِ دیگری هم بر آن افزوده شده، آره یکی با ویولن در کنارش می‌نوازد.

ترسید و با خود گفت: «خدایا تا یکی دیگر هم بر آن افزوده نشده و رقاصی مثلِ جمیله نیامده و نرقصیده، باید یه فکری بکنم.»

فوراً به طرفِ اتاقِ مطالعه رفت. تا کمی دراز بکشد و فکری بکند؛ اما همین‌که در را باز کرد، اتاق را پُر از سروصدا دید. یکی پُشتِ میزش نشسته بود و تنبک می‌زد؛ و دیگری هم گویا ویولن می‌نواخت؛ و او ویولن زنه را ندید؛ اما آرشه را لحظه‌ای در هوا دید که آرام پائین آمد…

وقتی نزدیک شد، شیطان را شناخت که پُشتِ میزِ مطالعه‌اش نشسته بود و تنبک می‌زد. آن‌هم چه تنبکی!

با لحنِ تند و تهدیدآمیزی گفت: «آقا، آقای عزیز، کی به شما گفته بدونِ اجازه‌ی من واردِ خانه‏ام شوید و پُشت میزِ مطالعه‏ ام بنشینید و چنین سروصدایی راه بیندازید؟»

شیطان گفت: «کسی به من اجازه نداده، من خود اجازه ‏ام، هر کاری دلم بخواد می‌کنم؛ اما شما یک آدمِ کتاب‌خوان و اهلِ مطالعه‌اید، چطور به خودتان اجازه می‌دهید این‌طوری با من صحبت کنید؟ مرا می‌شناسید؟»

نویسنده گفت: «البته که می‌شناسمت، شما یک شیطانِ موزی و مرموز و ملعونید، یاالا از اتاقم بروید بیرون»

شیطان گفت: «زیاد تند نروید آقا، شما باید بدانید که من خودسر و خود اجازه‌ام، هرکجا که دلم بخواهد می‌روم. از کسی هم ترسی ندارم»

نویسنده گفت: «آخر این چه عملی‏ ست که انجام می‌دهید؟ شما چند شب و چند روز است که دارید توی اعصابم راه می‌روید و آن را خط‌خطی کرده‌اید. از جانم چی می‌خواهید؟»

شیطان گفت: «چیزی نمی‌خواهم جانم، دلم گرفته بود و نتوانستم مقاومت کنم، این بود که برای آرامشِ روحم این کار را کردم»

«آخر این چه جور نواختنی هست که لحظه‌ای حاضر نشدید آن را قطع کنید؟ نکند فکر کردید تصادفی که من چندی پیش کرده‌ام روی سرِ من اثر گذاشته و رفتنی هستم؟ نه جانم اشتباه می‏ کنید، من در آن تصادف حتی کمترین خراشی هم برنداشته ‏ام؛ و حالا هم مُردنی نیستم بروید. بروید گورتان را گُم کنید تا استراحتی بکنم»

شیطان گفت: «این کارت به من ربطی ندارد آقا، این ملک‌الموت است که چنین مواقعی می‌آید و حسابِ آدم‌ها را کفِ دستش می‌گذارد و می‌رود.»

«پس شما در چه مواقعی می‌آیید؟»

«من زمانی که روی سرِ یکی بلند شود، کله‌اش دور بردارد، بلندپروازی کند.»

نویسنده گفت: «بروید بیرون آقا، بروید مزاحم کارم نشوید»

شیطان خیلی آرام به او نگاهی افکند و گفت: «نه نمی‌روم»

نویسنده گفت: «نفهمیدم، چه گفتید نمی‌روید؟»

«آره جانم نمی‌روم. اگر دوست دارید تنبک و ساز نزنم که نمی‌زنم، اما از پیش‏ات نمی‌روم»

«چرا نمی‌روید؟ از جانم چی می‌خواهید؟»

«من خیلی تنهام عزیزم، سرگردانم. آدم‌ها همه به دنیا می‌آیند ازدواج کنند. می‌میرند. از خودشان بچه می‌آورند. خاطره‌هایی به‏ جا می‌گذارند؛ اما من تنها و مطرود و سرگردانم. بی‌مرگم. فقط در این دنیای بزرگ قدم می‌زنم و غصه می‌خورم. تنهای تنهام.»

«آیا دیواری بلندتر از دیوارِ من نیافتی؟»

شیطان گفت: «خودت را با من مقایسه نکن، تو اگر از دنیا بیزار شدی، می‌توانی لااقل خودت را یک‌جوری سربه‏ ‏نیست کنی، هلاک کنی، بکُشی. حالا یا خودت را می‌سوزانی، یا در آب غرق می‌کنی و یا هزاران نوع خودکشیِ دیگر می‏ کنی؛ اما من نمی‌توانم خودم را بکُشم. تا دنیا دنیاست باید زنده بمانم و رنج و عذابِ جاودانگی را تحمل کنم»

نویسنده گفت: «پس برو برای خودت یک‌چیزی بنویس. بخوان. تمرین کن. خطاطی کُن. نقاشی کن. سبزی بکار. ترشیِ هفت‌ساله بذار. برو دست از سرم بردار…

شیطان گفت: «متأسفانه من نمی‌توانم این کارها را بکنم فقط باید در کنارِ تو باشم»

«ولی من نمی خواهم تو با من باشی، اصلاً تو چرا می‌خواهی با من باشی، چرا؟»

«مجبورم این یکی را به تو بگویم، چاره‌ای ندارم. واسه‏ی این‏که کم کم وارد کاسه‏ ی سرت بشوم و عقل‏ات را بدزدم؛ و به‌جایش با کاه و پوشال پُر کنم که معلوم نشود.»

نویسنده گفت: «بهتر نبود به‌جای این کار، با علم و دانش، خودت را بسازی؟»

شیطان گفت: «من دیگر ساختنی نیستم کارم تمام است»

نویسنده گفت: «پس حق‏ات است که عذاب بکشی. حقِ موجودِ بی ‏اعتقاد و بی‌ایمان و وسوسه‏ گری مثلِ تو، همین است که در این دنیا، این‌طوری زندگی کند و عذاب بکشد. مثلِ آدم‌های ازخدابی‌خبر و یک‏لاقبا باشی. تو سنگِ تیپاخورده‌یِ آفرینشی که چوبِ نافرمانی‌ات را می‌خوری، آره باید هم در سرگردانی زندگی کنی. باید هم…»

 

‏

نظرات (0)

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “خودکشی-ادبی-میرهادی-کریمی” لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Shipping & Delivery

محصولات مرتبط

مقایسه
بستن

رمان تابلو / امین شاهرخیان

داستان, رمان
ریال1.000.000
آن شب دوباره آمد. روی تختم خوابیده بودم که صدایی شنیدم. لولاهای در قیژقیژ می‌کردند. شبح سیاهِ چاق از میان
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

رقص هانتینگتون/محمدرضا یار/نمایشنامه

نمایشنامه, داستان
ریال1.500.000
|صحنه‌ی اول|   تاریک است. دیوارها و اشیاء مانند سایه‌هایی دیده می‌شوند که تاریکی را در هر قسمت پر‌رنگ‌تر کرده‌اند.
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

مرد تب دار میرهادی کریمی

داستان
ریال2.200.000
  فقر   هر جا دانایی کم باشد، فقر زیاد است؛ فقر ایجاد فاصله می‏ کند. بعضی آدم‌ها حریص ‏اند،
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

مجموعه داستان‌ کوتاه پرواز قمار محسن بیگ‌آقا

داستان
ریال2.000.000
بچه از ساختمان كه بیرون آمدند، دختر سردش شد. به خواهرش گفت : ” لیلا، ماشین دربست می‌گرفتیم، بهتر نبود؟
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

تصمیم‌های ناگهانی / لادن اسکندری

داستان, رمان
ریال2.000.000
چند تک‌مضراب بر رمان «تصمیم‌های ناگهانی» لادن اسکندری   بر اساس مفروضات و روش‌شناسی، این رمان را باید از منظر
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

خاطراتِ خاطره / خاطره حسن‌زاده داودی

داستان, رمان
ریال700.000
بریم به ۲۱ سال قبل یعنی زمانی که من ۵ سالم بود یهو بهم خبر دادن که دارم خواهر می‏شم،
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

من بی‏ وفا نیستم/ میرهادی کریمی

داستان
ریال2.000.000
  دیگر چیزی نگو مادر   کسی را که دوست داشتم ولی جرأت نمی‌کردم به او بگویم، پدرم گفته بود؛
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

جایزه و چند نمایشنامه‌ دیگر /فیض شریفی

نمایشنامه, داستان
ریال2.000.000
جایزه شخصیت‌ها: پرده‌ی نخست: آلبرت: مردی 57 ساله، نمایشنامه‌نویس و شاعر و همسر سابق آنا آنا: زنی 43 ساله، نویسنده
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
post-office

ارسال پستی

به تمام نقاط کشور

help

پشتیبانی 24 ساعته

به غیر از ایام تعطیل رسمی

پرداخت ایمن

از طریق درگاهای بانکی

rocket

سرعت بالا

در انجام کارهای سافارشات

انتشارات شب چله ناشر تخصصی ادبیات کشور

Untitled-1
  • درباره انتشارات
    • درباره ما
    • تماس با ما
    • حریم خصوصی
    • کیفیت محصولات
    • ثبت آسان
    • سوالات متداول
  • دسترسی سریع
    • کتاب های عاشقانه
    • کتاب های داستانی
    • کتاب های آموزشی
    • کتاب های رسمی
    • کتاب های تاریخی
    • کتاب های دینی
  • خدمات مشتریان
    • ثبت اثر کتاب
    • مراحل ثبت کتاب
    • هزینه ثبت اثر
    • پیگیری سفارشات
    • تیکت های من
    • ارسال تیکت
  • راهنمای خرید
    • شیوه های پرداخت
    • نحوه ثبت سفارش
    • رویه ارسال سفارش
    • امکان پرداخت در محل
    • تحویل اکسپرس
    • تخفیفات ویژه سایت

حقوق مادی و معنوی این سایت برای انتشارات شب چله محفوظ می باشد.

تی اف نت پلاس

  • منو
  • دسته بندی ها
منوی دسته بندی های خود را در تنظیمات پوسته -> سربرگ -> منو -> منو موبایل (دسته ها) تعیین کنید
  • صفحه اصلی
  • فروشگاه
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • لیست علاقه مندی ها
  • ورود / عضویت
سبد خرید
بستن