*
بیرون برف می بارد
درونِ سینه هم
انسان سفیدی در من برمی خیزد
که به اندازه ی بشر تنهاست
برف “دود می کند”
هیچ جنبنده ای جز انسان سفیدِ در من، بیرون نیست
هیچ اگر و دیگری نیست
انسان سفیدی از من بر می خیزد
که به اندازه ی بشر تنهاست

*
انسان که از نخستین روز پیدایی خود
از چیزی بریده به چیزی پیوسته
از آن هم بریده و انسان شد
آیا میتوان به او گفت گریه نکن
آیا ازین موجود آزموده دفع
می شود
حس رهاشدگی را از او گرفت
و گفت چیزی نشده
چیزی نیست!
گریه نکن!
آیا به این موجود کوچیده
میتوان گفت از کوچهای آفریدهی کهنالگوهایت نترس
آیا به این موجود جدا شده
میتوان گفت آوای این نی، سرنوشت تو نیست
او که باری از اینهمه بر تن دارد
آیا می شود به او گفت: تحمل کن
و گریه نکن!

*
روبروی آینه میایستم
شبیه مردی چند زنه ام
زنی عاشق در چشمم میدرخشد
زنی غمبادهای تنهایی در شبش میوزد
زنی از راههای پنهانی به دیدارم میآید
زنی در راه مانده
زنی بیم زده از پریشانی
زنی خانه خراب
زنی خانه آباد
زنی خردمند شاعر
زنی وابستهی مردم
زنی آزاد و زیبنده
هیچ کدام دائم به عقدم در نمیآیند
تا طلاقی جاری کنم

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.