رضا قنبری: در آغاز گفتوگو، به شیوۀ معمول، بگویید در کجا به دنیا آمدهاید و روزگار کودکیتان را چگونه گذراندهاید؟
کاظم ساداتاشکوری: در هفدهم خرداد 1317 در روستای «نارنه»ی اشکور به دنیا آمدهام و اکنون در خیابان هفدهم یکی از محلههای تهران زندگی میکنم! دربارۀ اشکور و روستای زادگاهم بهتر است کمی توضیح بدهم.
در جنوب شهسوار، رامسر و کلاچای، منطقهای کوهستانی قرار دارد به نام اشکور؛ شامل دهستانهای اشکور سفلا، اشکور علیا و اشکور تنکابن که این آخری پس از جدا شدن از شهسوار و پیوستن به رامسر، دهستان اشکور نامیده میشود و هم این دهستان، چنانکه در کتاب تاریخ گیلان و دیلمستانِ مرعشی آمده، در گذشتههای دور «جورسی» نامیده میشد.
دهستان اشکور شامل 11 روستاست که روستای زادگاهی من از روستاهای کوچک این دهستان است. این روستا در دامنۀ کوه قرار گرفته و دو رودخانه از کنارِ آن میگذرد. رودخانهای که از چراگاههای ارتفاعات میآید و از قسمتِ شرقی روستا جاری میشود و رودخانهای بزرگتر که از «خشهچال» سرچشمه میگیرد و از قسمتِ شمالی روستا عبور میکند؛ رودخانۀ کوچک در شمال شرقی روستا به رودخانۀ بزرگ میپیوندد. این رودخانه همان رودخانهای است که در مکانی به نام «سیپُرد» پس از پیوستن به چاکرود، که از دیلمان میآید، در غربِ کلاچای به دریا میریزد و به «پُلُرود» معروف است.

قنبری: پُلُ گفتید به معنی بزرگ است؟
ساداتاشکوری: بله. رابینو، کنسول دولت انگلستان، که از 1285 تا 1291 ش در رشت بوده و پژوهشهایی دربارۀ گیلان و مازندران کرده، مینویسد: «… ابناسفندیار پلورود را به عنوان آخرین پناهگاه اسپهبد خورشید یاد کرده و گفته است که چون او فهمید خانوادهاش را سپاهیان خلیفه اسیر کردهاند در سال 144 هجری (62ـ761) در محلی به نام فلم Falam خودکشی نمود. این همان فلم است که سابقاً ناحیۀ مسکونی بوده و این رود اسمش را از آن گرفته و به نام فلمرود یا بلمرود نامیده شد و به مرور زمان این نام به پلورود یا پلیرود تغییر یافته است…» (ولایات دارالمرز ایران ـ گیلان. هـ . ل. رابینو، ترجمۀ جعفر خمامیزاده، ص 407. انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران: 1350).
گمان میکنم این استدلال درست نیست: برای اینکه شاخۀ بزرگتر این رود را، که از کوههای دهستان اشکور سرچشمه میگیرد، اهالی آن سامان «گته روخونه» (gate roxone) میگویند، یعنی رودخانۀ بزرگ و چون در گویش پایین اشکور و گیلان، بزرگ را پیلا یا پیله میگویند، به احتمال زیاد نام این رود در آغاز پیلا یا پیلهرود بوده که به معنای رودِ بزرگ است؛ و به تدریج «پلرود» نامیده شده است.
باری، در قسمتِ جنوبی روستای نارنه دامنۀ بسیار زیباییست با شیب تند که تا قله ادامه مییابد و در قسمت غربی آن علفزار است با بوتههای کوچک و همینطوردرختهای کوتاه «مازو». علفزار دامنه، قبل از درو، بسیار زیباست و پوشیده از گلهای گوناگون وحشی و پروانههای گوناگون، بهویژه در اواخر بهار.
قنبری: آقای اشکوری! وقتی از کسی میپرسند در کجا به دنیا آمدهاید، میگوید: تهران، شیراز، یا، برای مثال، روستای فلان از شهرستان کرمان. اما شما موقع جغرافیایی زادگاهتان را هم از قلم نمیاندازید. شاید به این دلیل که میخواهید مخاطب شما با خاطرههای شما شریک شود!
ساداتاشکوری: نه! دلایل دیگری هم دارم. طبیعی است که هر کسی در جایی به دنیا آمده است اما صِرف اینکه کسی در کجا به دنیا آمده، از نظر من، مهم نیست. مهم این است که آن فضا و محیط تا چه حد در شخصیت و حتی در شخصیتِ آیندۀ او، اگر اهل هنر باشد در هنر اوو اگر اهل علم باشد در علم او تأثیر گذاشته است؛ به گمان من این مسئله مهم است. اگر به جزئیات میپردازم یکی از دلایلش این است که فکر میکنم نوع زندگی در دوران کودکی در شخصیتِ آیندۀ آدمی تأثیر میگذارد و هم در کار هنریاش. یادم هست که در دبیرستان، در کتاب درسی «فلسفه» به قلم فیلسینشاله، نویسنده به نکتۀ جالبی اشاره کرده بود، تقریباً به این مفهوم که کسی که کودکیاش در روستا یا در محیط طبیعی خاص، برای مثال در کوهستان، سپری شده با پدیدههای طبیعت و موجوداتی که در آن زندگی میکنند بهتر آشنا میشود، برای اینکه همۀ آنها را از نزدیک میبیند و لمس میکند؛ ازاینرو نگاه او به دنیا، بهویژه به طبیعت، بهگونهای دیگر است.
قنبری: ریشۀ طبیعتگرایی را در شما انگار باید در محیطی جستوجو کرد که در آن زندگی کردهاید؟
ساداتاشکوری: شاید. دربارۀ طبیعتگرایی باید عرض کنم: طبیعتگرا هستم، یعنی گرایش به طبیعت دارم؛ اما طبیعتستا نیستم. حقیقت این است که من در طبیعت تحلیل رفتهام و با طبیعت یکی شدهام. گذرانِ روزهای کودکی در روستا، بیگمان در این یکیشدن بیتأثیر نبوده است.
میدانم که شما دقیق و نکتهبین هستید، اما آدم سطحینگری در جایی اشاره کرده بود که فلانی ستایشگرِ طبیعت است و من با قاطعیت میگویم که او شعرهایم را نخوانده و یا خوانده و مفهوم پدیدههای طبیعت را درک نکرده است.
قنبری: یعنی احساس میکنید با طبیعت یکی هستید؟
ساداتاشکوری: نه به صورت مصنوعی و خودخواسته بلکه به صورت واقعی و ناخواسته. وقتی از تهران خارج میشوم و به دامنِ طبیعت پناه میبرم ـ البته سالهاست که این فرصت کمتر پیش آمده است ـ حال دیگری دارم و خود را بیگانه احساس نمیکنم.
قنبری: بیش از نیم قرن است که در شهر زندگی میکنید. آیا میتوانید مدعی باشید که گرایش و علاقه به طبیعت را، مثل گذشته، حفظ کردهاید؟
ساداتاشکوری: سالهای کودکی بهگونهای است که آنچه در آن سالها در ذهن آدمی ثبت میشود تا پایان عمر زدودنی نیست؛ حتی اگر آدمی با آن فضا فاصله بگیرد. برای مثال نیما یوشیج که در روزگار کودکی و نوجوانی با طبیعت مازندران زیسته، با ایلخیبانان و چوپانان دمخور بوده و نشست و برخاست داشته، به تهران که میآید و بعد به شهرهای دیگر هم که میرود، طبیعتِ یوش، روستای زادگاهش، را فراموش نمیکند. کسانی هم که بخشی از عمرشان را در کشوری گذراندهاند، وقتی از آن کشور میروند و در کشور دیگر مقیم میشوند؛ گذشتۀ خود را از یاد نمیبرند. تأثیر را باید در زندگی دوران کودکی هر کس جستوجو کنیم نه در زندگی سالهای بعد؛ برای اینکه تأثیر در دوران کودکی چنان قویست که پاکشدنی نیست….

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.