فقر
هر جا دانایی کم باشد، فقر زیاد است؛ فقر ایجاد فاصله می کند.
بعضی آدمها حریص اند، خاک باید چشم و دلشان را سیر کند. چون فقط برای پول زندگی میکنند و دیگر هیچ.
بعضی هام، برای گذشتن از این لحظههای تلخ و بیامانِ فقر و نداری، چون سرب مذاب، مدام بر فرقشان میکوبند و به افیون پناه میبرند.
اتاق زیر شیروانی، که تقریباً همه جایش، رخت آویزان است، مخروبهای بیش نیست. نه در اجاق آتشی ست، و نه روی میز خوراکیای، همه چیز زشت و غم انگیز است. منظرهای به تمام معنا از فقر و فلاکت.
فقر و فلاکت، لباس پاره پوره و دگمههای همیشه شل و آویزان در زیر خود پنهان کرده، چنانکه گویی ما از مردهها، مردهتریم. روزهامون در برزخ ابهام، غوطه ور است. و تعفن مرگ، تحملناپذیر است و همه جا به مشام میرسد. هیچ تنابندهای در خیابانها دیده نمیشود.
وقتی آدم پول نداشته باشد، تهیهی چیزهایی که میخواهد آسان نیست. درست است که فقیریم و پولدار نیستیم، ولی سعی میکنیم دستمان پیش کسی دراز نباشد. شما فکر میکنید پدرم اشتباه میکرده است که زندگی را آنقدر سخت میگرفته؟ نه، همین فقر و غصهها بود که مریض اش کرد.
پس هر کس ثروتمند است حتماً شیاد بوده، باید نسبت به او بدگمان بود. بیعدالتی و بدبختی، همیشه در دنیا هست. مثل ورزای سیاه به آدم زل میزند. آنچه که باید رویش پافشاری کرد، گرفتن حق فقیر است.
فکر نمیکنم هیچ عشقی به ارزش عشق تنگدستان باشد.
گرسنهها، از سیرها میرنجند، و آنهایی هم که سیرند، از گرسنهها…
گرسنگی، آدم را خل و دیوانه میکند. وحشی میکند. گرسنگی، شوخی بردار نیست. آدم گرسنه، هم بددهنی میکند، هم میدزدد، و هم کارهای بدتر از اینها انجام میدهد.
تحمل فقر در سرزمینی فقیر، آسانتر است. خانوادههای آفریقایی، هر چقدر که فقیر باشند، هرگز کسی را، از جمع خود طرد نمیکنند.
بدترین نتیجهی فقر و شرارت این است که آدم را مجبور به کارهایی میکند که دلشان نمیخواهد.
یکی میگفت: ” هیچ چیز توی زندگی نداشتم، الا یک جو شرف، که حالا حتی آن را هم ندارم. فکر میکنم که خیلی ارزان فروختم اش. ”
نمیتوانست از کابوس خاطرهاش خلاص شود. اتاق به تملک عنکبوتها و موشها در آمده بود.
در چهرهی پدر، واماندگی موج میزد. زیر چشمهای او، به شدت گود رفته بود.
اما حالا خیلیها هستند که میگویند: همه چیز که پول نیست، از گرسنگی کسی نمرده، با یک قرص نان میتوان چند روزی هم زندگی کرد. ولی هدف از زندگی کردن، چیز دیگری ست.
آری، به قول سعدی که میگفت: ” خوردن از بهر زیستن است، نه زیستن از بهر خوردن. میخوریم تا اندازهای که از گرسنگی نمیریم، وگرنه هدف از زندگی کردن، چیز دیگری ست . …

آدم فقیر، حق انتخاب ندارد، بلکه مجبور است کار کند تا دخل و خرجش به هم برسد. حالا که برای رنج بردن و دوست داشتن و امید ورزیدن آفریده شده است، پس امید میورزد و دوست دارد و رنج میبرد. و جز یک عشق ندارد، و آن هم عشق به خداست.
میگن: خوشا به حال کسانی که در راه نیکی آزار میبینند. زیرا پادشاهی آسمان از ایشان است.
خوشا به حال پاک دلان، زیرا که ایشان خداوند را خواهند دید. خوشا به حال صلح کنندگان، زیرا ایشان فرزندان خدا خواهند شد.
بله، خوشا به حال فروتنان، زیرا ایشان هم روزی مالک جهان خواهند شد.
سرزمین ظلمات و زندگی یکنواخت، که تا حد مرگ، کسالت آور است همان کابوس آدمی ست.
به یاد آورد، پدرش را که هر روز، دو – سه مرتبه کتک اش میزد، دیگه گوشت به ماتحتاش نمانده بود. از فرط لاغری، تنها پوست و استخوان اش برجا مانده بود.
و حالا هر گاه فقر و محرومیت مردم را میبیند، چهرهاش درهم میرود. و خشونتی در خطوط آن نقش میبندد.
دیروز در برابر پادشاهان، گردن خم میکردند و فروتن بودند . ولی امروز جز برای حق، گردن خم نمیکنند. دیگر شهرت و ثروت هم آنها را اغوا نمیکند. شهرت و ثروت، دامی برای ابلهها و کودنهاست.
” نه، شما خسیس و گداصفت نیستید، از خرج کردن زیاد، بدتان میآید، قناعت هم چیز بدی نیست ”
آن وقتها، یکی میگفت: ” باید زنی بگیرم که کوچک باشد، ضعیف باشد، کم غذا بخورد، ناراحتی معده داشته باشد، تا راحتتر بتوانم زندگی کنم. ”
او در اثر یک دورهی کوتاه آنفولانزا، آنقدر لاغر شده بود که لباسهایش به تناش زار میزد.
خوشا به حال کسانی که از فقر روحی خود آگاهند. زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است. و یا خوشا به حال کسانی که گرسنه و تشنهی مطلق اند، زیرا ایشان سیر خواهند شد.
در فقر و ساده زیستن، یک نوع لذت آسمانی و روحانی وجود دارد، که ثروتمندان هرگز آن را درک نمیکنند.
معدهام قار و قور میکرد. ماهیچههای شکمام را محکم فشار میدادم، تا جلوی صدای معدهام را بگیرم. همه جا آنقدر ساکت بود، که صدای قار و قور معده ام به راحتی شنیده میشد. گاهی دندانهایم را، روی هم فشار میدادم، و به قار و قور و دل پیچیدهی معدهام اعتنایی نمیکردم. آخر از این میترسیدم که قار و قور معده، ما رو لو بدهد. …
می گن، زنبور عسل همیشه زنبور عسل است، اما انسان همیشه آن چیزی نیست که لحظهی پیش بوده، به قول کامو که میگه: ” اگر کسی نان شما را بگیرد. با همین کار آزادی شما را هم گرفته است؛ و اگر کسی آزادی شما را برباید، مطمئن باشید که نان شما در معرض تهدید است ”
هیچ وقت فکر نمیکردم فقر را، این قدر از نزدیک لمس کنم، آنقدر نزدیک که صدای خورد شدن استخوانها را، در زیر پاهایش میشنیدم. فقری کشندهتر از خونه ی پدری، حالا درِ خونهی خودم را زده بود، و دارد وادارم میکند برخیزم…
میگن: انسان نور خدایی را، در ویرانیها مییابد. او احساس میکند در برابر هول انگیزترین فلاکتی قرار دارد که تاکنون در عمر خود ندیده است. فلاکت، معلولی یا افلیجی ست که همه ترکش کردهاند.
آدم وقتی پیر میشود، هولناکترین چیزها، برایش این است که کسی به حرفهایش گوش نمیدهد. به سکوت و تنهایی محکومش میکنند. در واقع به او هشدار میدهند که بزودی میمیرد. پیرمردی که خواهد مرد فایدهای ندارد…
طرف، به علت ناراحتی کبدی، از حال تهوع شدید رنج میبرد. جلوی چشم همه، با سر و صدا توی سطل زباله، استفراغ میکند. او احساس میکند در برابر هول انگیزترین فلاکتی قرار دارد که اکنون، در عمر خود دیده است. بله، هول انگیزترین فلاکت! و آن هم این که، کاش زودتر میمرد و بچههایش را در عذاب نمیانداخت…


نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.