به  سایت انتشارات شب چله خوش آمدید.
نشر شب چله نشر شب چله
ورود / عضویت
ورودایجاد یک حساب کاربری

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
لیست علاقه مندی ها
0 آیتم / ریال0
منو
نشر شب چله
0 آیتم / ریال0
  • صفحه اصلی
  • فروشگاه
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
ثبت اثر
پیشنهادات
برای بزرگنمایی کلیک کنید
خانهداستان رمان تابلو / امین شاهرخیان
محصول قبلی
تو چرا این همه زن بودی؟ فیض شریفی نشر شب چله
تو چرا این همه زن بودی؟ فیض شریفی نشر شب چله ریال1.500.000
بازگشت به محصولات
محصول بعدی
کتاب روانشناسی /افرای افراشته، زغال‌های شکسته / کیانا حسنی
کتاب روانشناسی /افرای افراشته، زغال‌های شکسته / کیانا حسنی ریال2.000.000

رمان تابلو / امین شاهرخیان

ریال1.000.000

مقایسه
افزودن به علاقه مندی
شناسه محصول: چاپ1404 شمارگان200جلد سایز رقعی کاغذ بالک Categories: داستان, رمان Tag: رمان تابلو / امین شاهرخیان /نشر شب چله
اشتراک گذاری
  • توضیحات
  • نظرات (0)
  • Shipping & Delivery
توضیحات

آن شب دوباره آمد. روی تختم خوابیده بودم که صدایی شنیدم. لولاهای در قیژقیژ می‌کردند. شبح سیاهِ چاق از میان تاریکی‌ها نزدیک می‏شد طوری‏که در بالای سرم حسش می‏کردم. چاقوی سلّاخی پرخونی را بالا گرفته و با حدّت پایین می‏آورد. وحشت‏زده از خواب پریدم. کابوسی بود تکراری. قرص‌ها دیگر افاقه نمی‌کرد. حالم را بهم می‏زد راستش را بگویم دیگر از همه چیز حالم بهم می‌خورد.

فردا صبح که از خانه بیرون آمدم. دم در آسانسور تابلویی قرار داشت که سرایدار آنجا آویخته بود. مردی با چشمهای آبیِ تیره، نافذ و گود رفته، با پوستی سبزه و چهره‌ای با پس‏زمینه‌ای سیاه. چشمش تنم را می‌لرزاند. حس می‌کردم شیطانی‏ست که از اعماق تاریکی جهان‌های زیرین برآمده و با همان چشمان سبز آبی مرموز، به من یورش می‏آوَرَد و بر جسمم خیمه‌ای سنگین می‌زند.

از خانه خارج شدم و از خیابانی گذشتم. اتوبوسی را سوار شدم تا از همان اتوبان همیشگی در مسیر کارم عبور کنم. وانت زنگاری کهنه‌ای از مقابل اتوبوس رد شد. دوده‌ی سیاهی بیرون می‏داد. گویی که از آسمان خاک می‌بارید. دود قهوه‌ای رنگی سر تا پایش را گرفته بود. می‌خواستم بخوابم. نمی‌توانستم. اگزوزها و بوق‌ها با صداهای‏شان مثل مار دور مغزم می‌پیچیدند. سرسام گرفته بودم. بعد از مدتی  به کلینیک محل کارم رسیدم؛ جائیکه در آن به‏عنوان پزشک پاره‏وقت کار می‌کردم. از مقابل منشی‌ها و پرستارها عبور کردم تا به دفترم برسم. از همه‌شان می‌ترسیدم. حدسم این بود که چشم‌ها پشت سرم حرف می‌زنند. با اینحال یکی از آن منشی‌ها که پرستار کلینیک هم بود، بیش از همه قلبم را به تپش می‌انداخت. چشمانش؛ چشمانش مرا می‌ترساند. آن چشم‏های کشیده‌ی قهوه‌ای روشن. آشنا بودند. حس می‌کردم که به اعماق چاله‌های ذهنم وارد شده‏اند و با آن نگاهشان، کوچکی محقرانه‌ام را توی سرم می‌زدند. مراجعین اندکی داشتم. معمولاً داخل اتاقم می‌نشستم. به دور از همه کس. انگار که در نقطه‌ی کور کیهان نشسته‌ام. پرستارها بیرون از اتاق می‌رفتند و می‌آمدند و با یکدیگر بگو و بخند و خوش و بش می‌کردند. پشت سرم چه می‌گفتند؟! نمی‌گفتند که این پسره‌ی چلغوز چرا اینقدر فارغ از آداب معاشرت است؟ می‌آید و به واسطه‌ی آشنایی اینجا می‌نشیند و فایده‌ی زیادی هم که عایدمان نمی‌کند!! من واقعاً نمی‌دانم که آیا آداب نزاکت را رعایت می‌کنم یا خیر، اما همواره ترس از آن داشتم که اگر نکرده باشم چه؟!

هر چه که بود پشت میزم نشستم. سعی کردم افکارم را مرتب کنم تا شاید بفهمم که این کابوس از کجا آغاز شده؛ چیز زیادی به ذهنم نمی‌رسید. فکر کردم شاید همه چیز از همان اوان بچّگی‏ام شروع شده. چیز زیادی از آن موقع یادم نبود مگر تا این اواخر. حداکثر یک اتاق تاریک به یاد می‌آوردم. با در بسته و پرده‌های کشیده. به گمانم حق کنار زدن پرده‌ها را نداشتم. البته چیزهای دیگری هم بجز این اتاق در خاطرم بود؛ چند وقت پیش از مادربزرگم خواسته بودم از دوران بچگی‌ام برایم بگوید. حتی از بدترین خاطره‌هایش. یادم می‌آمد که آن دوران، با ما زندگی می‌کرد. بیشتر از پدرم می‌گفت. مردی چاق و سبیل کلفت با چشمهای تورفته‌. یکبار برایم تعریف کرد که وقتی کلاس چهارم مسأله ریاضی را ازش پرسیده بودم، بلد نبودم، چطور با کمربندش سیاه و کبودم کرد. مادربزرگم می‌گفت که حتی خودش هم از پدرم می‌ترسید. می‌گفت یکبار بر سر اینکه پنجره‌ی رو به کوچه را باز بگذارند یا نه بحثشان شده بود، پدرم از کوره در رفت، بر سرش داد زد و به او فحاشی کرد. پس از آن بود که مادربزرگ از پدر هراس داشت و جرأت نمی‌کرد حرفی روی حرف او بیاورد. من بیشتر پدرم را از دوره‌ی نوجوانی‌ام به یاد داشتم. قیافه‌اش برایم شبیه قیافه‌ی یک گراز بود. اکثرا نگاهش که می‌کردم می‌ترسیدم. اغلب آدم را سیم جیم می‌کرد. تحصیلات شیمی داشت. من هم شیمی‌ام ضعیف بود اما شهامت این را نداشتم که جرأت کنم از او سوالی بپرسم. بارها به همین قصد به نزدیکی نشیمن که اغلب آنجا لم می‌داد می‌رفتم اما ترس ناشناخته‌ای مرا از آنجا دور می‌کرد. در هر صورت روز کاری‌ام در پس این تقلاهای فکری به پایان رسید. بار دیگر از میان خاک و خولهای آسمان عبور کردم و به خانه‌ام بازگشتم.

شب، عادتی همیشگی را انجام دادم. روی صندلی داخل بالکن نشستم و چشمهایم را بستم. دستم را روی پیشانی‏ام گذاشتم که شاید وارد خلسه شوم. شب را دوست داشتم. سیاهی مرموزش مثل پارچه‌ای دورم می‌پیچید؛ تو گویی که مرا به اعماق اسرارآمیز خویش فرو می‌بَرَد. محله‌ی خلوتی بود. تنها جایی که هیچ‏کس و هیچ‏چیز برای آزارم حضور نداشت. هیچ صدایی نبود و هیچ کسی. این وضعیت را دوست داشتم هر چند که اخیراً مایه‌ی آزارم شده بود. در همین زمان چیزی شنیدم. صدایی مثل خوردن کسی به میزی مرا به خود آورد و توجهم را به داخل جلب کرد. شبح مرد چاقی میان تاریکی اتاق ایستاده بود. مستقیماً روبروی من، انگار که بهم زل زده باشد. هول کردم و از جایم بلند شدم. شبح فرار کرد. هراسان به داخل خیز برداشتم. او رفته بود.

همان شب خواب دیدم که داخل اتاقی گیر افتاده‌ام…..

نظرات (0)

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان تابلو / امین شاهرخیان” لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Shipping & Delivery

محصولات مرتبط

مقایسه
بستن

کوچ چکاو ح… ستاره شناس

رمان
ریال5.000.000
متن کوتاه محصولات سایت در این بخش قرار میگیرد و تمامی محصولات این وب سایت با استفاده از فروشگاه ساز ووکامرس قرار گرفته است به راحتی میتوانید به دلخواه خود هر چقدر که بخواهید محصول در سایت اضافه کنید
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

روایت شناسی سه سطحی ژرار ژنت بررسی و تطبیق دو رمان «رویای تبت» و «من او را دوست می‌داشتم» زهره غلامی نویسنده و پژوهشگر حوزه تئاتر، رسانه و ادبیات داستانی

داستان, نقد و بررسی ادبی
ریال1.500.000
پیشگفتار زندگي بشر از ابتدا تا امروز همواره دارای یک منطق داستاني  بوده است. هر داستاني بر اساس توالي رویدادها
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

نمایشنامه آناکارنینا و چند نمایشنامه دیگر/ فیض شریفی

نمایشنامه, داستان
ریال1.000.000
پرده‌ی اول: آلکسی: آنا! باید به تو هشدار بدهم . آنا: هشدار بدهی؟ برای چی هشدار بدهی؟ آلکسی (با لحن
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

افتاده ی به پا خاسته / نویسنده: علی منصوری عبدی

رمان
ریال1.250.000
(تقدیم به همه بهبودیافتگان در سراسر جهان) جوانانی که به هر دلیل  چه  مرد و چه  زن ناخواسته به سمت‌وسوی
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

مجموعه داستان‌ کوتاه پرواز قمار محسن بیگ‌آقا

داستان
ریال2.000.000
بچه از ساختمان كه بیرون آمدند، دختر سردش شد. به خواهرش گفت : ” لیلا، ماشین دربست می‌گرفتیم، بهتر نبود؟
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
تمام شد
مقایسه
بستن

هنوز هم حسین اعتمادزاده

رمان
ریال1.700.000
مانده بود چه کند، حالا خودش هم مشتاق شده بود ادامه بدهد. مگر می‌توانست پشت گوش بیندازد و حرف‌های استاد
افزودن به علاقه مندی
اطلاعات بیشتر
نمایش سریع
مقایسه
بستن

مخصوص : نمایشنامه کمدی/ محمدرضا یار.

نمایشنامه, داستان
ریال1.000.000
  یکم کیومرث در حال نوشتن روی زمین دراز کشیده است. فضا خالی‏ست. به‌جز یک تخت خواب دونفره که ملحفه‌اش
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
مقایسه
بستن

جایزه و چند نمایشنامه‌ دیگر /فیض شریفی

نمایشنامه, داستان
ریال2.000.000
جایزه شخصیت‌ها: پرده‌ی نخست: آلبرت: مردی 57 ساله، نمایشنامه‌نویس و شاعر و همسر سابق آنا آنا: زنی 43 ساله، نویسنده
افزودن به علاقه مندی
افزودن به سبد خرید
نمایش سریع
post-office

ارسال پستی

به تمام نقاط کشور

help

پشتیبانی 24 ساعته

به غیر از ایام تعطیل رسمی

پرداخت ایمن

از طریق درگاهای بانکی

rocket

سرعت بالا

در انجام کارهای سافارشات

انتشارات شب چله ناشر تخصصی ادبیات کشور

Untitled-1
  • درباره انتشارات
    • درباره ما
    • تماس با ما
    • حریم خصوصی
    • کیفیت محصولات
    • ثبت آسان
    • سوالات متداول
  • دسترسی سریع
    • کتاب های عاشقانه
    • کتاب های داستانی
    • کتاب های آموزشی
    • کتاب های رسمی
    • کتاب های تاریخی
    • کتاب های دینی
  • خدمات مشتریان
    • ثبت اثر کتاب
    • مراحل ثبت کتاب
    • هزینه ثبت اثر
    • پیگیری سفارشات
    • تیکت های من
    • ارسال تیکت
  • راهنمای خرید
    • شیوه های پرداخت
    • نحوه ثبت سفارش
    • رویه ارسال سفارش
    • امکان پرداخت در محل
    • تحویل اکسپرس
    • تخفیفات ویژه سایت

حقوق مادی و معنوی این سایت برای انتشارات شب چله محفوظ می باشد.

تی اف نت پلاس

  • منو
  • دسته بندی ها
منوی دسته بندی های خود را در تنظیمات پوسته -> سربرگ -> منو -> منو موبایل (دسته ها) تعیین کنید
  • صفحه اصلی
  • فروشگاه
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • لیست علاقه مندی ها
  • ورود / عضویت
سبد خرید
بستن