آن شب دوباره آمد. روی تختم خوابیده بودم که صدایی شنیدم. لولاهای در قیژقیژ میکردند. شبح سیاهِ چاق از میان تاریکیها نزدیک میشد طوریکه در بالای سرم حسش میکردم. چاقوی سلّاخی پرخونی را بالا گرفته و با حدّت پایین میآورد. وحشتزده از خواب پریدم. کابوسی بود تکراری. قرصها دیگر افاقه نمیکرد. حالم را بهم میزد راستش را بگویم دیگر از همه چیز حالم بهم میخورد.
فردا صبح که از خانه بیرون آمدم. دم در آسانسور تابلویی قرار داشت که سرایدار آنجا آویخته بود. مردی با چشمهای آبیِ تیره، نافذ و گود رفته، با پوستی سبزه و چهرهای با پسزمینهای سیاه. چشمش تنم را میلرزاند. حس میکردم شیطانیست که از اعماق تاریکی جهانهای زیرین برآمده و با همان چشمان سبز آبی مرموز، به من یورش میآوَرَد و بر جسمم خیمهای سنگین میزند.

از خانه خارج شدم و از خیابانی گذشتم. اتوبوسی را سوار شدم تا از همان اتوبان همیشگی در مسیر کارم عبور کنم. وانت زنگاری کهنهای از مقابل اتوبوس رد شد. دودهی سیاهی بیرون میداد. گویی که از آسمان خاک میبارید. دود قهوهای رنگی سر تا پایش را گرفته بود. میخواستم بخوابم. نمیتوانستم. اگزوزها و بوقها با صداهایشان مثل مار دور مغزم میپیچیدند. سرسام گرفته بودم. بعد از مدتی به کلینیک محل کارم رسیدم؛ جائیکه در آن بهعنوان پزشک پارهوقت کار میکردم. از مقابل منشیها و پرستارها عبور کردم تا به دفترم برسم. از همهشان میترسیدم. حدسم این بود که چشمها پشت سرم حرف میزنند. با اینحال یکی از آن منشیها که پرستار کلینیک هم بود، بیش از همه قلبم را به تپش میانداخت. چشمانش؛ چشمانش مرا میترساند. آن چشمهای کشیدهی قهوهای روشن. آشنا بودند. حس میکردم که به اعماق چالههای ذهنم وارد شدهاند و با آن نگاهشان، کوچکی محقرانهام را توی سرم میزدند. مراجعین اندکی داشتم. معمولاً داخل اتاقم مینشستم. به دور از همه کس. انگار که در نقطهی کور کیهان نشستهام. پرستارها بیرون از اتاق میرفتند و میآمدند و با یکدیگر بگو و بخند و خوش و بش میکردند. پشت سرم چه میگفتند؟! نمیگفتند که این پسرهی چلغوز چرا اینقدر فارغ از آداب معاشرت است؟ میآید و به واسطهی آشنایی اینجا مینشیند و فایدهی زیادی هم که عایدمان نمیکند!! من واقعاً نمیدانم که آیا آداب نزاکت را رعایت میکنم یا خیر، اما همواره ترس از آن داشتم که اگر نکرده باشم چه؟!
هر چه که بود پشت میزم نشستم. سعی کردم افکارم را مرتب کنم تا شاید بفهمم که این کابوس از کجا آغاز شده؛ چیز زیادی به ذهنم نمیرسید. فکر کردم شاید همه چیز از همان اوان بچّگیام شروع شده. چیز زیادی از آن موقع یادم نبود مگر تا این اواخر. حداکثر یک اتاق تاریک به یاد میآوردم. با در بسته و پردههای کشیده. به گمانم حق کنار زدن پردهها را نداشتم. البته چیزهای دیگری هم بجز این اتاق در خاطرم بود؛ چند وقت پیش از مادربزرگم خواسته بودم از دوران بچگیام برایم بگوید. حتی از بدترین خاطرههایش. یادم میآمد که آن دوران، با ما زندگی میکرد. بیشتر از پدرم میگفت. مردی چاق و سبیل کلفت با چشمهای تورفته. یکبار برایم تعریف کرد که وقتی کلاس چهارم مسأله ریاضی را ازش پرسیده بودم، بلد نبودم، چطور با کمربندش سیاه و کبودم کرد. مادربزرگم میگفت که حتی خودش هم از پدرم میترسید. میگفت یکبار بر سر اینکه پنجرهی رو به کوچه را باز بگذارند یا نه بحثشان شده بود، پدرم از کوره در رفت، بر سرش داد زد و به او فحاشی کرد. پس از آن بود که مادربزرگ از پدر هراس داشت و جرأت نمیکرد حرفی روی حرف او بیاورد. من بیشتر پدرم را از دورهی نوجوانیام به یاد داشتم. قیافهاش برایم شبیه قیافهی یک گراز بود. اکثرا نگاهش که میکردم میترسیدم. اغلب آدم را سیم جیم میکرد. تحصیلات شیمی داشت. من هم شیمیام ضعیف بود اما شهامت این را نداشتم که جرأت کنم از او سوالی بپرسم. بارها به همین قصد به نزدیکی نشیمن که اغلب آنجا لم میداد میرفتم اما ترس ناشناختهای مرا از آنجا دور میکرد. در هر صورت روز کاریام در پس این تقلاهای فکری به پایان رسید. بار دیگر از میان خاک و خولهای آسمان عبور کردم و به خانهام بازگشتم.
شب، عادتی همیشگی را انجام دادم. روی صندلی داخل بالکن نشستم و چشمهایم را بستم. دستم را روی پیشانیام گذاشتم که شاید وارد خلسه شوم. شب را دوست داشتم. سیاهی مرموزش مثل پارچهای دورم میپیچید؛ تو گویی که مرا به اعماق اسرارآمیز خویش فرو میبَرَد. محلهی خلوتی بود. تنها جایی که هیچکس و هیچچیز برای آزارم حضور نداشت. هیچ صدایی نبود و هیچ کسی. این وضعیت را دوست داشتم هر چند که اخیراً مایهی آزارم شده بود. در همین زمان چیزی شنیدم. صدایی مثل خوردن کسی به میزی مرا به خود آورد و توجهم را به داخل جلب کرد. شبح مرد چاقی میان تاریکی اتاق ایستاده بود. مستقیماً روبروی من، انگار که بهم زل زده باشد. هول کردم و از جایم بلند شدم. شبح فرار کرد. هراسان به داخل خیز برداشتم. او رفته بود.
همان شب خواب دیدم که داخل اتاقی گیر افتادهام…..

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.