در جهانم
نسبتاً معنیِ همهی کلمات را دانستم،
معنی تو را نه!
ننشستم چشمانت را بنگرم
که دو پلنگ خشمناک بر من میجهیدند
دو مار زهرآگین که مرا به طعمهای زخمی
بدلم میکردند
تو لابد
گربهی وحشیِ چشمانت را میشناختی
که پلکت پردهی فروبستهای بر من بود
هیچ وقت نتوانستم از مسیر چشمانت به باغهایی هدایت شوم
که سیب داشت
به چشمههایی پرآب که سیرم کنند
به چراغهایی روشن که از تاریکی نهراسم
چه مقتصِد بودی
کلمه در تو ورشکسته بود
سیاست در تازیانهی نگاه تو بود
زاهدی خشک به اجرای حدود
من حال رودی را،
که به بن بست کشیده شود،
در چهرهی تو دانستم
من نخستین بار صدای گریهی شکسته را
در گلوی تو شنیدم
غم نشُسته بر پیراهن را در رخت تو دیدم
قهر با خویشتن را در تو دیدم
که شاکی بودی، سایهات تورا تعقیب میکند
من از لبانت دانستم
انسان که همدم نبیند،
لبش سنگوارهای ست
ره هموار نبیند، ناهموار میشود
همواره
بیفتد برخیزد،
سرش سنگ بخورد،
پشتِ در بسته بماند
نتیجهی خوشایندی ندارد…
من از دستان تو فهمیدم
که
دست میتواند به مرحلهای برسد
که چنگگ آویزانی شود
و گورِتنهایی خود را بکند


نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.