………همهمه……..
رقص با سبز پوستها
با دستمال هفترنگ ارغوانی
رقص با باد، با سرناهای ایستاده
با ابر، یال به یال یورتمهی سفید
حالا خون سبز چشمها را میگیرد
و صدای پیچش تازیانههای سفید
حالا نام تو ست که از دهان ابر میریزد
خوابم میآید
وقتی محکمه، نگاه میشود
و چشمهای تو، قاضی
از نمیدانم
از تو را مینویسم،
باری، اینجا پر است از رنگین کلام ایستاده
اینجا همه، میرقصد
همه، فصلیست آنسوتر از، بهارستان
همه، فصلی همیشه پاییز
مگر وقت گل دادن بوسهها
همه، برای همه
برای همه، همه
آنگاه همهمه چه زیبا میشود
و ابتدای انتها که میرسد
همه تو میشود و، چشمهایت
تو میشود و حرفهایت
همه تو میشود و
دوستت دارم

…..مجسمههای گوشتی…..
بنویس، به عصر آبهای گلآلود
سیرههای پر گشوده
جادههای سوگوار کهکشان راه شرابی
و سنگوارههای صورتی
که ابرها بارور آمدند
و عقیم از هیچستان ما رفتند
بنویس روزی آفتاب از قفقاز طلوع کرد
و غروب در پنجشیر گم شد
و شیرهای از سکه افتادهی عصر قورباغههای ابوعطاخوان
وقتی دشت دشتستانی را فراموش کرده بود
و به جلسهی مجسمههای گوشتی
گوشههای آستیگمات
و چشمهای گلنگدن کشیده
بنویس
جنگ بود جنگ نگاه

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.