«شعرهای رمانتيک-سمبولیسم خسرو گلسرخی»
رمانتیسیسم، زیباییشناسی نیمه کلاسیک دارد و حدود صدوبیست سال دیرتر از غرب به ایران آمد. نیما با شعر ترکیببند مسمطوار «افسانه» در سال ۱۳۰۰ که نقطهی عطفی در تاریخ شعر ایران بود، شعر روایی-وصفی را با دیالوگی تئاتری، شعر بلند دراماتیک با تمی تغزلی؛ بیرق مکتب رمانتیسیسم را برافراشت و عشق ناکام خود را بروز داد و نام خود را بر سر زبانها انداخت:
«ای فسانه، فسانه، فسانه!
ای خدنگ تو را من نشانه!
با من سوخته در چه حالی
همره گریههای شبانه…»
هوشنگ گلشیری در «مقالهی نیما، مانیفست شعر نو»، مینویسد: «حرف بر سر اشیاء و کلمات جدید نیست. به زبان دیگر، میان اسامی عام در شعرهای امروز و ادبیات کلاسیک مسلماً افزایش و کاهش چندانی نمیتوان سراغ گرفت. در دورهی مشروطیت هم گروهی میاندیشیدند با آوردن همان اشیاء مصنوع دورهی خودشان، راهآهن و…، تحول در شعر و نثر به وجود آورند… . در افسانه هیچ کلمهای که در ادبیات کهن نیامدنی باشد -جز چند اسم محلی و یا نام محلی، درختی یا پرندهای- نمیتوان دید. بااینهمه این اشیاء از بنیاد متفاوتند. مثلاً در این بند:
«یک گوزن فراری در آنجا
شاخهای را ز برگش تهی کرد
گشت پیدا صداهای دیگر
شکل مخروطی خانهای فرد
کلهی چند بز در چراگاه…»
گوزن، شاخه، برگ، صدا، شکل خانه، کله بز و چراگاه، همه، همان کلمات آشنا در ادب کهن میتوانند باشند. یا:
«تودهی برف از هم شکافید
قلهی کوه شد یکسر ابلق
مرد چوپان درآمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
که دگر وقت سبزه چرانی است…»
کلمات همانها هستند؛ اما برف در زمان معاصر باریده است و مهمتر از همه، جملهی: «دگر وقت سبزه چرانی است»، محتملترین جملهای است که از دهان چوپان میتواند بیرون بیاید که البته در ادب کهن بیسابقه است. پس شاید بتوان گفت تمایز بین افسانه و اشعار کهن، تمایز میان دو نگرنده است: نگرنده انسان کلی است که از منظر ارسطویی یا افلاطونی به اشیای بیتاریخ و لامکان مینگرد و نگرنده انسان مشخص یک عصر است و به اشیای موجود در زمان و مکان از منظر انسانی منفرد مینگرد.»[1]

«امارات و نشانهها؛ و ساخت و بافت شعر رمانتیسیسم خسرو گلسرخی»
نیما گاهی در شعر افسانه با لحنی شبه حماسی، خواننده را از حالوهوای تغزلی بیرون میکشد:
«حاصل زندگانی منم، من
روشنی جهانی منم، من
من فسانهی دل عاشقانم
گر بود جسم و جانی منم، من
من گل عشقم و زادهی اشک…»
نیما در چند شعر پیش از ققنوس، به رمانتيک اجتماعی و سیاسی روی میآورد و شعر «ای شب» (۱۳۰۱) و «خانوادهی سرباز» (۱۳۰۴) را در قالبهای سنتی سرود.
*برشی از چهارپارهی «ای شب»:
«هان ای شب شوم وحشتانگیز!
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده به روی خود فرو کش
یا باز گذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم…»
*برشی از شعر مثنویگونهی «خانودهی سرباز»:
«شمع میسوزد بر دم پرده
تا کنون این زن خواب ناکرده
تکیه داده است او روی گهواره
آه بیچاره! آه بیچاره!
وصلهی چندیست پردهی خانهاش
حافظ لانهاش
مونس این زن است آه او
دخمهی تنگیست خوابگاه او
در حقيقت لیک چاردیواری
محبسی تیره بهر بدکاری
ریخته از هم چون تن کهسار
پیکر دیوار…»
نیما راهی را که در پیش گرفته با پشتکار ادامه میدهد و بعد از این اشعار، شعرهای رئالیسم- سمبولیسم «ققنوس» و «داروگ» و… را میگوید و بعد از این مکتبهای رمانتيک اجتماعی و رئالیسم- سمبولیسم، شعر سوررئالیسمگونهی «گل مهتاب» را میسراید. اما خسرو گلسرخی زبان شعری رمانتيک اجتماعی-نمادین نسبتاً ساده و رقیق؛ و روان و روشن را پی میگیرد:
«رهروان خسته را احساس خواهم کرد
ماههای دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازهای در چشمهای مات خواهم ریخت
لحظهها را در دو دستم جای خواهم داد
سهرهها را از قفس پرواز خواهم داد
چشمها را باز خواهم کرد…
خوابها را در حقيقت روح خواهم داد
دیدهها را از پس ظلمت بهسوی ماه خواهم خواند
نغمهها در زبان چشم خواهم کاشت
گوشها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظهها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشید دگر پرواز خواهم کرد…»

خسرو گلسرخی اغلب به مضمون و محتوا فکر میکند و بین زبان، قالب، وزن و محتوا کمتر رابطهای برقرار میکند و اجزاء و تناسبها در شعر او به شکل مکانیکی در جوار هم قرار میگیرند. زبان گلسرخی در این شعر، به زبان شعر «صدای پای آب» سهراب سپهری نزدیک میشود:
«من قطاری دیدم که سیاست میبرد
و چه خالی میرفت!
جای مردان سیاست بنشانیم درخت
تا هوا تازه شود…»
از اصلیترین ویژگیهای این اشعار وجود اتمسفر رمانتيک اجتماعی، کاربرد و بسامد بالای واژگانی نظیر؛ «ماه، آسمان قفس، آفتاب، خورشید، جنگل سبز و بیدار، گل، خیس، پرنده، درخت، گلگون، رعب نعرهها، قلب مشتعل ما، عصارهی خون، باغ، جوانه، سرخی فریادهای بابک خرم، کاوهی آزاد زمانه، گلبوتههای حرف، نیزههای نور سپیده، دریا، وحشت دشنه، طلیعهی خاور، سرود و پرچم، جشن شقایق سرخ، زلال خون صادق، رود بزرگ میهن، سروها و سپیدار، قتلگاه دشمن، گونههای آتشی سرخ، سینهی بیداری، دخمههای وحشت و بیداری، گاهواره و تابوت، زخم عمیق کاری، ترانههای خنجر و خون، پرندگان مهاجر، خشم خلق، بادهای همهمه، تن خاک، غمنامهی شگفت اسارت، برج خون ملتهب بابک خرم، ترانهی سیال سبز پیوستن، سبزی درخت هیاهو، سوگوار سبز بهار، شانههای ذوالاکتاف، فریادهای خفته و خونین، انبوه گیسوان پریشان، روییدن رود، مصاف نان و تیغهی شمشیر، شفق فرداها، گل زخم، کوه پلکها، کلام سبز مقدس، حلاج، رگبار بال تیرخورده، رودهای خون و…» هستند.
این کلمات و ترکیبهای تصویری تشبیهی و استعاری مانند؛ «ماه، آسمان، جنگل، آفتاب، خورشید، قفس، گل، پرندههای مهاجر، درخت، باغ، جوانه، کاوه، نور، سپیده، رود، بابک، حلاج، سرو، سپیدار، بهار»، نماد شدهاند و ترکیبهای حماسی نظیر؛ «گلبوتههای حرف، نیزههای نور سپیده، رود بزرگ میهن، دخمههای وحشت و بیداری، ترانههای خون و خنجر، بادهای همهمه و رودهای خون» تشبیههای بلیغ هستند. تشبیه معمولاً شعر را به عالم واقع نزدیک میکند و استعارههای حماسی؛ «جنگل سبز و بیدار، رعب نعره، سرخی فریادها، جشن شقایق سرخ، روییدن رود، مصاف نان و تیغهی شمشیر و رگبار بال تیرخورده»، شعر را به عالم سوررئال میبرد. در شعرهای خسرو گلسرخی با اسطورههای مقاومت «مازیار، بابک و حلاج» که صراحتاً اجتماعی و عرفانی و تک معنایی هستند و سمبل انسانهای عادل و مبارزند، روبهروایم. از سوی دیگر، «ذوالاکتاف»، نماد افراد خونخوار و ظالمند.
شاعران رمانتيک اجتماعی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شعرهای سیاه و تلخ گرایش پیدا کردند که نمونههایی از این سرودهها را در اشعار فریدون توللی و نصرت رحمانی میتوان نظاره کرد. بر اشعار این شاعران «بودلری»[2]، مرگ، هراس، کابوس، پوچی و یأس ابلیسی سایه افکنده است. اما در سرودههای سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج، شفیعی کدکنی، خسرو گلسرخی و سعید سلطانپور اغلب نوید پیروزی و امید موج میکوبد. شعر چریکی با قالبهای کهن و جدید، عمدتاً خیر و شریاند. نیروهای خیر با نیروهای شر درگیر میشوند و فقرنگاری و ظلم در جامعهی دیکتاتوری در این اشعار برجسته میشود. خسرو گلسرخی در شعر «صبح»، خوشبینانه، صبح را عیان با چشم بیدارش نظاره میکند و با بیانی شستهورفته، نثرگونه و موزون با لحنی حماسی میگوید:
«دگر صبح است و پایان شب تار است…
دگر از سوز و سرمای شب تاریک،
تنهامان نمیلرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه،
از زبانِ مادر شبها نمیترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است…
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و با همراه بادی او شود دور از زمین ما
دگر صبح است…
دگر روز تبهکاران به مثل نیمهشب تار است…»
گلسرخی با زبانی سر راست و صریح، شعر را سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیک میکند و به شعار روی میآورد:
«من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی میگریند
خواهم گفت:
– گریه کار ابر است
من و تو با انگشتی چون شمشیر
من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا، به فریاد بلند
عاقبت دیدید ما صاحب خورشید شدیم…»[1]. باغ در باغ، هوشنگ گلشیری، انتشارات نیلوفر، چاپ اول، پاییز ۷۸، جلد اول، صص۸۱ و ۸۲.
2]. شارل پیر بودلر (به فرانسوی: Charles Pierre Baudelaire) (۹ آوریل ۱۸۲۱–۳۱ اوت ۱۸۶۷) شاعر و نویسندهی فرانسوی بود. بودلر سرآغاز تحول بزرگی در ادبیات فرانسه شد و نسل عظیمی از شاعران از او تأثیر پذیرفتند: پل ورلن، آرتور رمبو، استفان مالارمه و حتی سوررئالیستها.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.