نقد و نظر بر دفتر شعر «تنها باد از زیر خاکستر خبر دارد»
این مجموعه اشعارِ پر و پیمان، ۱۵٠صفحه است. یک مقدمهی دو صفحهای دارد و یک مؤخرهی بازِ دو صفحهای، باید از آخر شروع کنم و از «شرح احوالات نداشتهی یک شاعر» استارت بزنم: «عارضم به حضورتان، تقریباً سیزده سالی از هزاروسیصد و نفت نگذشته بود، در شبی یا روزی، صبحی یا تنگ غروبی (تردید از من است)؛ اما بیتردید در زمستانی بیتردیدتر! در حوالی زمین و حومه، (چشمتان روز بد مبیناد) چشمم به جهان گشوده شد و اگر کمی دقیقتر بگویم، جهان، چشمم را گشود. آنچنانکه بعضی از اکابر و اعاظم و اوتاد قبیله نقل میکنند، میان معارفهی مرافعهآمیز جهان و چشمهای گشوده، تنگش، گریهی با قافیهای گره خورده بود که همهی ناقلان ناقلا را به این نتیجه رساند که پیشانینوشت این خلف علقمه، همانا شاعریست و لاغیر. (البته اولینبار بود که ناقلان متفق القول بودند و به همین مناسبت، وحدت نظرشان را در سکوت جشن گرفتند). من هم واقعاً از همهجا بیخبر، پی پیشانیام را گرفتم و رفتم.
البته همانطورکه از خطوط ناصیهی راه پیدا بود، رسیدنی در کار نبود و صد البته آنچه از شواهد نیز پیداست، رسیدنی هم در کار نیست. بااینهمه میان راه گاهی با کوه حرف میزدم و وقتی حرف خودم را بهصورت جلی به خودم برمیگرداند، خوشم میآمد. گاهی هم در جنگل بر توسکا و افرا تاب میخوردم و «میرزا» را صدا میزدم، هرچند نه تنها میرزا پیدایش نمیشد، بلکه صدایم نیز گم میشد و من خوشم نمیآمد. این کلیم کوه و جنگلشدن، باعث شد گاهی مرا با سختپوستان اشتباه بگیرند از نظر پوستکلفتی و گاهی هم با سنگ از منظر صبوری.
طرفه آنکه، در یک پارادوکس میان جسم و جان، بهطرز عجیبی طبعم نازک شد و قریحهام کلفت! بخصوص وقتی که با تمشکهای وحشی محشور بودم و با آن میبالیدم و مسحور کبوتران طوقی میشدم و در پروازشان بالبال میزدم. ناگفته نگذارم که این پارادوکس را سه رب النوع عجیب در من پُررنگتر کردند. دماغم را «شریعتی» پرورد و روحم را «شاملو» صیقل داد و جانم را «شجریان» نواخته است و شگفتا که در این تشلیش! باز صدای «میرزا» گم بود… .»
چنین و چنانکه مینماید، نشان میدهد که برزو گوران در نثر هم زبردست است. به شعر نخست «آتشفشان لال» نگاه کنیم:
«چه عیبی دارد اگر
از لابهلای شب بگریزیم و
تا صبحی که خیال آمدن ندارد
حرف بزنیم
طرفه آنکه سایهای هم نباشد که بترسیم! –
چه عیبی دارد اگر
که موجموجش را
در تلاطم خویش فرو بریم و
در افق
تو آسمان را به دریا بنشانی
و من دریا را به آسمان بکشانم!
چه عیبی دارد
بر بلند دماوند بایستیم و
چون آتشفشانی خاموش
لب از لب نگشاییم
تو چیزی نگویی که من نفهمم و
من،
چیزی نگویم که تو بترسی
و آن گاه
حتی اگر آتش دماوند هم گل کند
من و تو
منتظر زاییدن موشی هم نخواهیم ماند!»[1]
میتوانید این دوگانه « نثر و شعر» را سبک و مانیفست شعری برزو گوران بدانید.
بسامد واژگان:
پربسامدترین واژگان در این دفتر، «باد، شب، ستاره، هراس و رؤیا» هستند. باد ۳۲ مورد، شب ۲۸ مورد، ستاره ۱۹ مورد. انگار به قول نیما: «هولی[2] استاده به ره میپاید.» در این اشعار « تنهایی» و «هراس» سایه میزنند، چندان که میآوریم:
* طرفه آنکه سایهای هم نباشد که بترسیم …
* از سرما نیست که شانههایم میلرزد / گلویم بر گسل گریه ایستاده است …
* دهانت را میبندی، آنچنانکه بسته بودند …
* پلنگی زخمش را لیس میزند میان سینه و سرم …
* تاریکی چنان دیر مانده است که / این همه ستاره خانهام را روشن نمیکنند …
* نشاء هراس کنار ساقههای کنف …
* زمین که افعیاش کبوتر زایید / و باغی که در بال کلاغان سیاه شد …
* کبوتری هراس را به دندان میخلد …
* در جمعههای گرگی هوا و هراس / به صاحب همین شبِ فراق پناه میبرم …
* حواسم را هراس / چشمم را غبار برده بود …
برزو گوران کلمههای آرکاییک را در کنار و جوار کلمههای امروزی و محاوره مینشاند. کلمات و ترکیباتی مثل: «خضاب زمین، یکی بنفشه، لهیب، طرفه، اصنام، خضرا، مزامیر، مرائی، معلق، صعب، سراج منیر، میخلد، احصائ حسنت، ژاژ، سراج، حلاوت، زلال لایزال، صحیفهی ظلام و غیره»
واژگان اساطیری:
این واژگان گاهی میانمتنیت ایجاد میکنند و شعر را چند تأویله و ژرف میگردانند، مثل: «لاییدن گرگ، پارههای پیراهن، هفت سنبلهی سبز، زیتونزار، گدازههای سینه، هفت خوشهی خشکیده، وااسفاها همی زنم، یعقوب چشمها، احرام سرخ و … .» مثال:
«شیون به شبهای باد
گریه به روزهای بارانی
من به استتار خویش ایستادهام
به شمارش چوب و خط و تازیانه
به احصاء حسنت که یک روایت داشت
و پارههای پیراهنت که هزار
ایستادهام
کنار ستارههایی که به شب شیار زدهاند
کنار چاهکنان کنعانی
به عطر اندوهی که میآشوبدم
اندوه در لاییدن گرگی
به هفت خوشهی خشکیده گندم در دستم
به هفت سنبلهی سبز
روییده از پارههای پیراهنت
ایستادهام
بیهیچ وااسفاهایی
بیهیچ انتظار عبث
از رؤیای بیتعبیرم
از روایت بیتکلمت
و با یعقوب چشمهایم
از خویش عبور میکنم …»[3]
همین دو کلمهی «وااسفاها» و «یعقوب» ما را به سمت غزل مولوی میبرد:
«یعـقـوبوار وااسفـاهـا هـمی زنـم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست»
برزو گوران گویا دنیای اسطورهای خود را فقط بدان سبب بنا نهاده است تا آنها را فرو ریزد و باز از ویرانههای آن، جهانهای تازهای برافرازد. اسطوره به شعر گوران عمق میدهد و در ایجاد طیف وسیعی از معانی رمزی، تأثیر میگذارد. اسطورهها دو نوعند: متبدل و نامتبدل (یزدان و شیاطین). گوران اغلب اسطورهها را جابهجا میکند و اسطورهی یعقوب و یوسف را متبدل میکند و استحالهای از یوسف به وجود میآورد. او یوسف را در خود مستحیل میکند.
اسطورههای برزو گوران ریشه در آرزوهای قومی و جمعی انسانها دارند و زیستمایههای خود را از باورهای مذهبی، ملی و عامیانه میگیرند و آنها را در شعرهایش به شکلهای گوناگون متجلی میکند. اسطورههای متبدل گاهی در دست شاعر به ابزارهایی برای بیان عواطف، اندیشه، نگرش و حتی احساسات زودگذر تبدیل میشوند. گاهی تحولات سیاسی، اجتماعی و عقیدتی شاعر در تطور و تحول سیمای این اسطورهها یا پرورش و مرگ آنها تأثیر میگذارد:
«حرف من این است
من به «قاب قوسین» تو نزدیک شدهام یا نه؟
به «لن ترانی» سحری سر سپردهام
یا به «لا تحزنوا»ی طرهات دل!؟
من هر شب
هر روز
از چلهی آرش رها میشوم
بیمرز
از چاه بیژن بالا میآیم
با ماه
حرف من این است
دریا، اگر دریا بود
ماهی به تنگ بلور نمیآمد …»[4]
برزو گوران با اسطورهسازی و اسطورهزدایی و دخل و تصرف در قلمرو کنش متعارف نمادهای اساطیر برگرفته از اساطیر، بهنحو چشمگیری در شعر
خود عمق و زیبایی؛ و هالهای از دوگانگی بنیادین به وجود آورده است.
ترکیبهای تصویری در اشعار برزو گوران
ترکیبهای تصویری تشبیهی و استعاری، مفاهیم شعر را فشرده میکنند و تمهای شعر را برجسته میکنند؛ اما این ترکیبها حرکت شعر را کند میکنند، مثال «تطاول آفتاب، قساوت قرنها، مزامیر کال، جاذبهی بغض، تفاضل آیینهزار، سورهی ستاره، شانههای شب، شانههای یقین، ذهن آسمان، دهان باز تاریکی، ترمهای تاریکی، منحنی دشوار لبخند، چراغ ستاره، سکهی قلب، دق الباب حرف، دهان ماه، دست نیستی، جوانههای جنون، کوه کلمات، کلمات کال، سمت صامت ابر، و … .»
سرودههای رازآمیز و سحرانگیز به جز تجاذب واژگانی و جرقهها و برقهای ناگهانی، درهای نامرئی به سمت ساختمان شعر میگشایند. این ساختمان زنده، یک نمای بیرونی و یک نمای درونی دارد. در پشت هر شعر میتوان چهرهی شاعر را نظاره کرد. مکتب سمبولیسم، مکتب غالب شاعر است؛ اما مکاتب دیگر در شعر گوران حذف نمیشوند. مهمترین چیز در هر مکتب آیت صمیمیت و تاریخ مدون و تعهد است:
«خزانی خضرایی است
این بهار
مثل زمستان پیرار
که کاکل بنفشه را
در قاب خاتم و یخ خشکاند
ابرها بازیچهی بادند
هنوز مانده است
تا چُرتِ آفتاب پاره شود …
به صحرا میروم
شاید که با گَوَن
شاید که تا نسیم …»[5]
تمام واژگان گویا در این اشعار نماد و استعارهاند: «خزان خضرایی، بهار، زمستان، بنفشه، ابر، باد، آفتاب، نسیم، گون و… .» همهی نمادها و سطرها در هم میلولند تا ساختمانی زنده به وجود آورند.
[1]. تنها باد از زیر خاکستر خبر دارد، صص11 و 12.
[2]. «هول» غولی است که چشمی به شکل دو همزه (ه) دارد.
[3]. همان کتاب، صص114 و 115.
[4]. همان کتاب، صص122 و 123.
[5]. همان کتاب، صص69 و 70.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.