راه بازگشتی
برای درختی که
تبری را در خود میزیست نبود
مثل تو
که ادامهی مرا
واگذار کردهای به خیابان
مثل درختی که
بیصدا خودش را تبر میزد
مردی که تبر در دست داشت
و به خیابانهای دور
چشم میدوخت
خوب میدانست
راه بازگشتی برای سلامش نیست.
تا خاموشی من و خیالی از تو
چند واژه کم بود
چند تبر
چند خیابان.
میتوانستم کاری بکنم
باور تبر را از تابوت بگیرم
نهالی نورس درونش برویانم
بخشی از خیابان را
به پرندهای ببخشم
تا هرچه دلش خواست
برود و بیاید؛
اما
قادر نبودم
دراز بکشم وسط اتوبانی
که تو را
هر روز میبلعد در اندوه
نمیتوانستم تبر بردارم
و روحت را بیازارم
.
.
بهاندازهی کافی انسان نبودم
همین مرا دلداده میکرد.

*
هنوز تنهایی میتواند
بیهیچ پنجرهای
به خیابان چشم بدوزد
بیآنکه بداند
در هوای دیگری
کسی را کنار گذاشته
_باد
چون وافوری که
تنهایی را آواز میخواند در عرش
به پنجره میرسید
و بعد به تنهایی
و بعدها به کسی که جا مانده
این واقعیت
مشتی خاک را روضه میخواند
بهاندازهی بادهای غریب
برهنگی را نشان میدهد
باوری را میتکاند
تا سپیده
از ارغوان، بیصدا بگذرد
مثل اندوهی که
دچار است در بیحالیام
مثل بارانی که
به صورت کاج مینشیند
و پرندهای
که تن به سقوط میدهد
به خیابان چشم دوختهام.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.