وقتی که نیم دیگرت یک مرد باشد
وقتی که نیم دیگرت یک مرد باشد
خورشید چشمانترت یک مرد باشد
سیمرغ جانت را به آتش میزنی تا
پروانهی دور و برت یک مرد باشد
آتشفشان عشق تو سر ریز گردد
تا عاشق شعله ورت یک مرد باشد
گاهی تصور کن جهانی دشمن توست
کافی ست تنها، یاورت یک مرد باشد
دیگر نداری ترس از پستی دنیا
وقتی که کوه باورت یک مرد باشد
پیراهنت پر میشود از بوی پرواز
گر حامی بال و پرت یک مرد باشد
خنثی شود میدان مینی از حوادث
گر قهرمان سنگرت یک مرد باشد
مرز دلت را میزند پیوند با عشق
تا پادشاه کشورت یک مرد باشد
هرچند زن، الماس تاج روح مرد است
خوب ست تاج گوهرت یک مرد باشد
گاهی شکوفه شعر خوبی میشود تا
فصل بهار دفترت یک مرد باشد

در کافهی دنیا که نشستم خبری بود
در کافهی دنیا که نشستم خبری بود
در جام جهان قهوهی تلخ قجری بود
فنجان دلم ریخت و بر میز روان شد
موجی که بر آن صفحه روان شد، خزری بود
یک شهر گرسنه وسط فال من آمد
در کام خیابان شکر تلختری بود
لرزید تن کودک کاری لب جدول
ای کاش در آن لحظه کنارش پدری بود
میسوخت در آیینه دل مادر شهرم
هر لحظه که بر سطل زباله پسری بود
در چادر شب مردم بی خانه نشستند
ای کاش که بر چادر غم هم قمری بود
با بستن کافه تم این قهوه عوض شد
آواره در آن فال، زن در به دری بود


نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.