«و باز هم نصرت رحمانی»
نصرت، طبع لطيف و احساسات ظریفی دارد و بیپرده شعر میگوید. شعرهای «کوچ»، «کویر» و «ترمه»اش مطالب قابلتفسير، توضيح و تشریح ندارند. به قول نيما: «خود اشعار مقدمهی ورود و تأثير در فکر و روح دیگران است. تجدد در اشعارش با متانت انجام گرفته است، اگرچه در معنی تند و تيز میرود و وزن عروضی را کمتر از دست میدهد. این چيزها خاطر استادان فن را آزرده میکند. شاعر خوی شيطانی دارد، جرأت میکند و از چيزهایی حرف میزند که برای بعضیها از محرمات است. او از رابطهی ميان زوجها، از شبگردی و سرگردانی یک زن فاحشه، از دیوارهای خيس، سگهای هرزهگرد، از جوی بدون آب، از آواز گلپری، از توی کافهها، از صدها سفيد تنِ سياهبخت و از آغوشهای سرد حرف میزند. او با مهارت سمت دوربين نگاهش را پایين میآورد، عکسهای فوری و فیلم میگيرد، نقاشی میکند و در چند خط سایهدار از شهر خاموش، از مادر، از سقاخانه، از تریاک، حرف میزند و به امور قدسی کلاسيکها توجهای نمیکند و از کلمات تازه و اشياء و ترکيبهای تازه کار میگيرد»
کلمات «کاشی، آینه، حوضچه، مشربه، پلههای خزینه، سوزنی ترمه، بقچهی حمام» و کلا تصویر حمام، محصول جهان مدرن است. شاعر نشان میدهد که در هیات یک شخصيت شهری و یک شاعر رئاليستی است. شاعر به هرکجا سر میکشد، از بمب ساعتی، از کارگزینی، از ترانزیستوری، از گارسه و چاپخانه سخن میگوید. این چيزها، این کلمات، پيش از رحمانی کمتر در شعر ظهور میکرند و اگر هم میکرد، آن واژه و ترکيبها درونی نمیشدند.
رحمانی بهتقریب از مانيفست و تکنيک نيما استفاده میکرد؛ اما او به نگاه پاستورالی (نمایش روستایی) نيما تعلقخاطری نداشت. شهر تهران در زمان نيما، روستای بزرگی شده بود. نيما خاطر پردرد کوهستان بود، از اصطکاک فلزات و معراج فولاد میگریخت؛ اما نصرت رحمانی، فرزند جنگل فلز بود، او عاشق کوچه و خيابان؛ و کافه و قهوهخانه؛ و سينما و تئاتر؛ و پاساژها و عمارات بزرگ بود و به «چادری و گوسفندی و سگی» علاقهمند نبود. شعر رحمانی، «آتش خاموش معبدها، قصهی احساس سنگها، نقش سرابی در کویر، تيغ به زخم، لاشهی مردی پای دار، خون شهيدی روی راه، رنگ سياهی در سفيد، رنگ سپيدی در سياه و مونس چنگ و رباب» است.
شعر در هر حال تلخ است. شاعر، برای التيام درد خود شعر میگوید، برای این شعر میگوید که سلسله اعصاب خرابش را تسکين دهد. رحمانی از باغچههای خشک سخن میگوید، اعتراض میکند که چرا باغچه باید خشک باشد؟! اگر از خشکی سخن میگوید، اعتراض میکند که چرا محيطزیست من دارد نابود میشود؟! اگر از «شهرنو» سخن میگوید، اعتراض میکند که چرا این شهر، پر از فقر و درد، چرت «شمشادهای خشک»، رخسارههای زرد، بيماری و فساد و باز چرا اندوه، فقر و درد است؟! شاعر، عاشق سياهی نيست. او وقتی برادرش را در لباس نظامی، خشن میبيند و وقتی میبيند که او با پوشيدن این لباس دچار تبختر و غرور کاذبی شده است، میگوید:

«غلاف شمشيرش،
پر از دنائت بود
و جيبهای بزرگش به تاولی میماند…
چهار جيب بزرگ،
چهار تاول چرکين،
بدوز بر کفنت…»
رحمانی در مقدمهی کتاب «حریق باد» مینویسد: «من با چشمهای بسته از زیباترین و روشنترین راهها نگذشتم. چراکه ترجيح دادم با چشم باز از کورهراههای ظلمت بگذرم و آنچه مهم بود، نفس گذشتن بود، حرکت بود.»[1] برای شاعر هدف، وسيله است و وسيله هدف است. او میداند «جهان و هرچه در او هست، هيچ در هيچ است». او از تعهد شمشير و قلب بيزار است. او نگاه میکند و میگذرد، اگر بماند در پهنهی پریشانی و مرزهای ویرانی گرفتار میشود:
«غریب نيست
اگر که ميخک سرخی ز سنگ گوری رست
که قلب خونينی است…»
هستی در نيستی است و نيستی در هستی میلولد. او در انتظار میماند و به «بکت»[2] میگوید:
«- کسی نمیآید؟
در انتظار نبودی وگرنه میآمد
– در انتظار نماندی
وگرنه میتابيد ستارهی سحری…»[3]
چه کسی میگوید که نصرت هميشه تلخ و کدر بود؟ او میگفت:
«حریق هيچی و پوچی
حریق بیهدفی
تشنهی سرابم کرد…»

شاعر دکور مهآلود و مبهمی را تصویر میکند که تمام خطوط تند و قاطع زندگی در ميان آن محو میشود و هيچ محيطی بهتر از نيمهی تاریکی و مهتاب وجود ندارد. او در چنين محيط ابهامآميزی و در ميان رؤیاهای خودش، گاهی تسليم ماليخوليای خودش میشود. قصرهای کهنه و متروک و شهرهای خراب و آبهای راکدی که برگهای زرد روی آن را پوشانده است، نور چراغی که در ميان ظلمت سوسو میزند، اشباحی که روی پردهها تکان میخورند و بالاخره
«سکوتی که نعرهی سنگ است
سنگ راه سکون
سکوت بيشترین هدیه است تهمت را
مهار کردن نيرو خيانت عبث است…»
او به افق چشم دوخته است و همهی اینها، جلوهی عالم رؤیایی و اسرارآميز بودند:
«فضای کوچهی ميعاد
طنين خاطرهی ضربههای گام تو را
به ذهن منجمد سنگفرش،
امانت داد
و آب بود که میرفت…
ثقيل میآید چرا؟
که سنگ کوچه بیانتظار اگر بودی
سخن روال دگر داشت
به آب بوسه زدی
خنده در شکاف لبت
آب گشت،
جاری گشت
چه میتوانم گفت؟
دوباره پرسيدم
سکوت درمان نيست
اگر نهفتن درد التيام واهی بود
لبان بستهی من قفل آهنين میشد…
و آب بود که میرفت
باد میآمد
شکوفهی لبخند
کنار جوی لبانت خموش، میپژمرد
چه کوچه خلوت بود!»[4]
میتوان شعر شهری گفت و سوررئال بود:
«چنان در خویش میگریم
که گویی گریه درمانی است
مرگی نيست…»[5]
و سوررئالی دیگر:
«عقربکها در چنبر زنجير چکيدند
و عقرب گشتند
و زمان در عقرب جاری شد
در خم حلقهی زنجير نهان گشت،
نهان…»[6]
شاعر مثل اکسپرسيونيستهای[7] در اقليت و روشنفکر، تحقير و عاصی شده، لت و پار شده است. او بر کلاف سردرگم فجایع عصيان میکند و تعریفی از ملال و عذاب تمدن امروز را ارائه میکند و مثل
[1]. مجموعه اشعار نصرت رحمانی، ص ۴۰۲.
[2]. ساموئل بارکْلی بِکت (به ایرلندی: Samuel Barclay Beckett) (۱۳ آوریل ۱۹۰۶ – ۲۲ دسامبر ۱۹۸۹) نمایشنامهنویس، رماننویس و شاعر اهل ایرلند بود. او در ۱۹۶۹ به دلیل «نوشتههایش – در قالب رمان و نمایش – که در فقر معنوی انسان امروزی، فرارَوی و عروج او را میجوید»، جایزه نوبل ادبیات را دریافت نمود. آثار بکت بیپروا، به شکل بنیادی کمینهگرا و بنابر بعضی تفسیرها در رابطه با وضعیت انسانها عمیقاً بدبینانهاند. این حس بدبینی اغلب با قریحهی طنزپردازی قوی و غالباً نیشدار وی تلطیف میگردد. چنین حسی از طنز، برای بعضی از خوانندگان آثار او، این نکته را دربردارد که سفری که انسان به عنوان زندگی آغاز کرده است با وجود دشواریها، ارزش سعی و تلاش را دارد.
[3]. همان کتاب، ص۴۱۲.
[4]. همان کتاب، صص416 و 417.
[5]. همان کتاب، ص421.
[6]. همان کتاب، ص.۲۷۴
.[7] هیجاننمایی، بیانگرایی یا اکسپرسیونیسم (به انگلیسی: Expressionism) نام یک مکتب هنری است. در آغاز قرن بیستم، نهضت بزرگ ضد سمبولیسم و امپرسیونیسم پا گرفت که آرام آرام مکتب «اکسپرسیونیسم» از دل آن بیرون آمد. واژهی اکسپرسیونیسم برای اولین بار در تعریف برخی از نقاشیهای «اگوست پره» معمار معروف به کار رفته است. اکسپرسیونیسم جنبشی در ادبیات بود، که نخست در آلمان شکوفا شد. هدف اصلی این مکتب نمایش درونی بشر مخصوصاً عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب بود که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگهای تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت بهره میگیرد.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.