درخت میافتیم
چنان چنار پیر از نفس یار
و برگ پیادهرو، تنهاست
و برگ عابر پاییز است
و برگ بر خناس بریده است به آس
مرگ
که هرچه میکشم از توست
به مجرای نفس آه
که آوخ خور تاریخ را
به زیبایی شمشیر زن زندیه کشاندیم
و بیست هزار جفت چشم از حدقه درآمد
به تزویر قهوهای چشمهای آقا محمد خان نازایی
که نازایی قرون کشتن و کشتن و کشتن بود
به میدان مین تک نفره
برگرد
بجای تجاوز تاریخ به حیثیت زیبایی
زیاد باش در اساطیر کهن
که من کهنترین دردم به سینهی افلاطون
ارسطو
ناشعر گریز دوست داشتنت
در صبحی علیالطلوع هفتم آذر
که ترس دارم از
نیامدن
نرفتن
نپیوستن به پوستین هزار و یک دوست انداخت
انداختمت به انداختن سنگی میان چاه
دیوانه
هزار عاقل را خبر کن
آنقدر مرا از تو بیرون بکشند
که نامی نماند و ننگی
به هرکس
ایران کهنم را
کهنهی کشیدهی کثیف میکند
به پنجرهای که دوست دارم
جهان تو
زیباترین منظرهی پلک بستنم باشد
به گزافهگویی شعر
که خزانه خالی است و عیش و نوش کور
و تویی که ناصرالدین را سره و ناسره میکنی
چه زیباییند
زنان آنطرفی
آنطرف طرف اینطرف را بگیر
آرش کمانگیر
زهاش گیر کرده به
کشیدن خط ابرویت
به سرحدات
دوستت دارم و ندارمت هرگز
که دوستت ندارم و دارمت هرگز
شبیه روحی
راه گم کرده
میان تنهایی
بیابان
ایران لم عاشق فی حیات الا عشقت
که جنونم را سر بکشی به نیشابور
سربدارت شوم و
باد نمیچرخاند
سر بیحوصلهی شاعر دلخونت را…


نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.